Archive for the ‘Uncategorized’ Category

با خنده براندازی می‌کنیم
ژوئیه 5, 2013

دولت روحانی نوشداروی بعد از مرگ سهراب است، بعد از مرگ سهراب و هاله و صانع و هدی و ندا و ستار و بسیار جوانان ما و بی‌شمار فرصت‌های جوانی‌ در این دیار. آن حادثه تاریخی که اسطوره سهراب را ساخت دوباره تکرار شد و برای اینکه سهرابی دیگر را از دست ندهیم باید به فکر رهایی عقل و فعال کردن آن در پیکر دولت باشیم.

از منظری دیگر، آوردن روحانی یک براندازی نرم بود، خدابیامرز واسلاو هاول نیست که ببیند براندازی می‌تواند آنقدر نرم باشد که دیکتاتور هم دستمال به دست بیاید. ما که فقط خندیدیم.

پاره شدن پرده سیاه و کثیف احمدی‌نژادیسم حتی اگر با مهندسی خودشان بود، فرصتی برای خنده و احساس آزادی گشوده که برای ما انفرادی نشینان زندان ولایت غنیمت است و بدبینی را به عقب می‌راند. نفسی عمیق می‌کشم و خوشحالم از دیدن آخر کار احمدی‌نژاد و مصباحش.

همه قبول داشتند که آن پرده فرسوده بود و شوم و مایه‌ی آبروریزی و حضرات می‌خواستند با سلام و صلوات به موزه‌اش بسپارند و یا شاید برای دوره‌ای دیگر بازسازی‌اش کنند و دیدید که یک‌باره چطور تار و پودش از هم گسست و پودر شد با یکی دو حرکت ساده‌ی مردمی.

الحق که مدال اصلی برانگیختن مردم به حرکت را باید بر گردن ضرغامی آویخت با آن مناظره اولی که طراحی کرده بود. مردمی که منتظر تماشای حاصل مهندسی‌های پیچیده اشکول‌گرایان بودند با تعجب به تماشای بازسازی مضحکی از مسابقه هفته به سبک مرحوم نوذری نشستند. لبخند سناریویی آقای حیدری صحنه را کامل کرد.

نقشه‌های اشکول‌گرایان با شلیک ناگهانی خنده مردم نقش بر آب شد. همه فارغ از زخم‌ها و دردها و بی‌دارویی‌ها فقط می‌خندیدند، خنده‌ای ریز و بی‌صدا و در عین حال پیام‌رسان و شکننده‌ی رژیم‌ها و هسته‌های قدرت. کاش یکی صدای این شلیک استثنایی و اثرش بر غده‌های استالینی را ضبط می‌کرد.

صدای خنده ما آن‌قدر ریز بود بود که صدای دو نفر آن طرف‌تر را نمی‌شنیدیم اما شنودهای آنها آن‌قدر قوی و زیاد بود که با همین زمزمه‌ها کر شدند. بیچاره‌ها تلفن من به مادرم را هم ضبط و پس و پیش می‌کردند. مادرم می‌گفت پس من هم اعتراض می‌کنم.

همین خنده‌ها و پیامک‌ها باعث شد که مهندس ضرغامی با دست‍پاچگی و بدون مشاوره با بزرگانش، برنامه مناظره‌ها را عوض کرده و همه تناقض‌ها و شکاف‌های موجود در حاکمیت را برملا کند. غضنفری با این سطح از مهارت هیچ تیمی نداشته.

روحانی حتی اگر بخواهد این تناقض‌ها و شکاف‌ها را بپوشاند هم نمی‌تواند. چیزی که سوژه خنده مردم شد، پوشاندنی نیست.

من خوشحالم و پشت این خوشحالی به جان‌های از دست رفته درود می‌فرستم و نامشان را زمزمه می‌کنم. فکر می‌کنم اگر هنوز برای نقش تصویرشان بر دیوارهای شهر حرکتی نکرده‌ایم بیشتر به این خاطر است که فهرستشان نهایی نشده. من شاهدم که دوستانم قیصر امین‌پور و احمد بورقانی در چه فضای آلوده به یأسی و با چه زخم‌های روحی شدیدی پرپر شدند. این بار سهراب‌های زیادی از دست دادیم.

وقتی عسکروالادی گفت فشار روانی بر جوانان اصلاح‌طلب را متوقف کنید تازه فهمیدم همه آن احساس سر‌خوردگی و یأس و یتیمی و زخم‌های کشنده‌ی روحی، خیلی هم طبیعی نبود و یک مرکز مهندسی پیشرفته واقعی در یک تاریک خانه پر از اشباح، سالهاست که برای تقویت این احساس کار می‌کند.

برای مثال، این که دستور رسیده بود که همه ما را حتی تکنسین‌های فنی را نه با رعایت آداب معمولی اداری بلکه با خشونت هر چه بیشتر از پنجره‌های قطار دولت به بیرون پرتاب کنند یکی از همان دستورالعمل‌های رایج برای ایجاد جراحت‌های روحی و روانی بود.

سال ۸۵ وقتی به آن آقای مدیرک امام صادقی اعتراض کردم که مگر من که سیم‌کشی می‌کنم چه کرده‌ام و نشان دادم که در کل پنجاه نفر آدم آنجا تنها کسی هستم که طرحی دارم پاسخ عجیبی داد: ما مأموریم و معذور.

از آن روز سیم‌کشی ساختمانی و گاهی مسافرکشی می‌کنم و حالا خوشحالم که در دولت کثیف احمدی‌نژاد نبودم حتی برای سیم‌کشی (سر زدن به همه جا و احوال‌پرسی حدیث دیگری داشت). چهره ما راوی مستقیم ظلم رایج بود و راهی جز خنده و صبر نمی‌شناخت. خوشحالم که ثابت شد که بذر هویت ما با مدارا و صبر و مکالمه و امید و خنده پیوند خورده است.

گذار از تونل وحشت دولت احمدی‌نژاد همه ما باقی‌مانده‌ها را به فکر آینده انداخته: این که چهار سال دیگر مراکز قدرت به حیله‌ای دوباره عروسکی تلویزیونی را مستقر کنند و با بمب‌های خبری جامعه را بمباران و کنترل کنند.

همه دوست داریم آن تونل را پایان یافته بدانیم و فراموشش کنیم. از همین الان تیم‌های تخصصی محو تصویر احمدی‌نژاد از جامعه و روان مردم فعال شده‌اند. آن لولو را ممه خورد! بیایید جمع شویم و تجربه‌ها و تفسیرهایمان از مکانیسم‌های ظهور این پدیده را روی هم بریزیم. این طوری جلوی فدا شدن سهرابی دیگر را می‌گیریم. خیرش به کل بشر می‌رسد.

تمرین خنده را هم فراموش نکنید، خنده‌های آگاهانه، ریز و راهگشا. از این به بعد، همه مرحله‌های بازی خنده می‌خواهد.

از خیانت کلاه قرمزی تا حماسه جیگری
سپتامبر 4, 2012

سال‌ها قبل، کلاه قرمزی موجود مشهوری بود و فعال. آن سال‌ها از تلویزیون بیرون آمد و به سینما رفت. با پسرخاله فیلم ساخت و بعد جایی برای سروناز باز کرد.

آن کلاه قرمزی، به یکباره گم شد.

کلاه قرمزی ساده قصه ما ـ بر عکس پسرخاله کارگرش ـ به هیچ وجه سیاسی نبود که مراکز قدرت بخواهند خفه‌اش کنند.

پس چه شد که کلاه قرمزی برای این همه مدت گم شد؟ خودش این طور خواست؟

نه. داستان واقعی کلاه قرمزی بعد از مهلت اکران «کلاه قرمزی و سروناز» شروع شد. وقتی که یکی از همین کارشناسان سینما که نفوذ خوبی در محافل قدرت داشت (از جنس سلحشور، شاه حسینی، ابوطالب، یا شاید شریفی نیا) فیلم را دید. او بلافاصله گوشی را برداشت و با بیت یکی از مقامات عالی رتبه نظام تماس گرفت و همه چیز را گفت.

گفت این فیلم یک توطئه است که قصد القای پیام‌های خاص سیاسی به کودکان و کل جامعه دارد. گفت هدف این فیلم، ایجاد حس بدبینی در جامعه نسبت به بیت است. گفت در این فیلم انبوهی از پیام‌های سیاسی جاسازی شده است. گفت شخصیت اژدر که در این فیلم نمی‌گذارد با عمو صحبت کندَ نمادی از بیت است. فیلم می‌خواهد بگوید بیت نمی‌گذارد آقای خاتمی با رهبر صحبت کند. گفت دوم خردادی‌ها با ساخت این فیلم راه را برای خراب کردن بیت باز می‌کنند.

بیچاره کلاه قرمزی که با خوشحالی می‌خواند عمو دارم هیچکس نداره.

کلاه قرمزی و سروناز داستان پسری با کلاه قرمز را حکایت می‌کند که بعد از سال‌ها در جا زدن، بالاخره قبول می‌شود؛ اتفاقی که تصویرش را به تلویزیون می‌کشد. عموی دوری او را می‌شناسد و او را به خانه‌اش دعوت می‌کند اما اژدر خدمتکار این رابطه‌ را بر هم می‌زند و حتی آدم‌هایش هدیه عمو به کلاه قرمزی را می‌دزدند…

از همان نیمه شب گزارش آقای کارشناس، حفاظت اطلاعات همه دستگاه‌ها به خانه کلاه قرمزی حمله می‌کنند. همه دفتر تلفن‌ها و یادداشت‌ها برای تحقیق بیشتر ضبط می‌شود. برای تلفن‌ همه اطرافیان شنود می‌گذارند و پرینت تلفن‌های قبلی روی میز فرماندهان مختلف عملیات قرار می‌گیرد.

دستور رسیده بود که این قضیه رسانه‌ای نشود. تحقیقات به سرعت پیش می‌رفت اما هیچ سر نخی از ارتباط کلاه قرمزی با دوم خردادی‌ها به دست نیامد.

قرار شد عملیات را با مهندسی معکوس ادامه بدهند. از یک فهرست طولانی به دو نفر بیشتر مظنون شدند: تاج‌زاده و ابطحی. اسم تاج‌زاده هم خط خورد. رابطه او با کلاه قرمزی محال بود. اما ابطحی عنصر مشکوکی بود، هنوز هم هست.

سال‌ها گذشت. آدم‌های بیت عوض شدند. آدم‌های جدید ترجیح می‌دادند به کسی پول بدهند که بگوید حضرت آقا با آقازاده رابطه‌ای ندارد.

به تدریج، کلاه قرمزی هم رفع اتهام شد و اجازه فعالیت مشروط گرفت. به شرط این که سروناز نباشد چون بدآموزی دارد. به شرط این که پسرخاله نباشد چون کارگری است که حرف‌های بوداری می‌زند و بعید نیست که گرایش‌های مارکسیستی داشته باشد. از شرط‌های دیگر خبری نداریم. از قرار معلوم بنا شده یکی دو نفر دیگر همراه کلاه قرمزی باشند برای کارآموزی یا برای این که مواظبش باشند.

واقعیت این است که کلاه قرمزی جدید با کلاه قرمزی قدیم فرقی ندارد. ساده‌ی ساده. سال‌های خانه نشینی قدیی آگاهی سیاسی‌ او را بالا برده، او حالا بیشتر تلاش می‌کند که خودش را از سیاست دور نگه دارد. این کناره‌گیری آن قدر شدید شده که خودش شباهت عجیبی به یک پیکار سیاسی تمام عیار دارد.

گروهی جدیدی که کلاه قرمزی را همراهی می‌کنند چنین آگاهی سیاسی ندارند. به همین خاطر است که خیلی زود بازیچه می‌شوند.

جیگر از این شخصیت‌هاست. آمده است که کارآموزی کند تا در آینده جای کلاه قرمزی را بگیرد.

او مثل کلاه قرمزی آزاد نیست. افساری بر گردن دارد، گاهی به این بندگی آگاهی دارد و دوست ندارد خر بماند اما بیشتر اوقات بقایش را تبعیت می‌یابد.

هفته گذشته که سایت مشایی نوشت جیگر ممنوع التصویر شده، همه نگاه‌ها از جریان کمک به زلزله زدگان، جنایات صداوسیما درباره آنها، و دستگیری امدادگران جوان به سمت او چرخید. امروز هم که ضرغامی خبر تحریف حرف‌های مرسی را با خبر ممنوع التصویر شدن جیگر شبیه می‌خواندَ تازه می‌فهمیم که چه کاربردهایی دارد این جیگر.

وبلاگ‌نویسی دیروز و امروز من
سپتامبر 10, 2011

زمان گذشت و وبلاگ هم به دهه‌ی دوم زندگی خودش وارد شد. زیستن و بودن ما و حضور اجتماعی ما در طول دهه گذشته بیشتر با واسطه‌ی وبلاگ بوده است. تجربه‌ی کار در وبلاگ بیشتر از ترافیک و حراست دانشگاه و بیمارستان و مسافرکشی برایمان حقیقی بوده است. با وبلاگ چیز یاد گرفتیم و دوست پیدا کردیم، دوستانی که هنوز در خیابان ندیده‌ایم اما هر ساعت با آنها صحبت می‌کنیم. وبلاگ سرزمینی مجازی نیست ما به خاطر وبلاگ‌نویسی توگوشی خوردیم و با لگد از کارمان اخراج شدیم.

وبلاگ هویت ما را دگرگون کرد. از پوستین هویت‌های کارمندی و رعیتی بیرون آمدیم و سوژه شدیم، حالا برای خودمان پروژه داریم و همان را دنبال می‌کنیم و به حماقت‌های نهفته در پروژه‌های دولت کاری نداریم.

وبلاگ همه ساختار فهم ما را متحول کرد. چشمان ما را شست. نگاه ما به پدیده‌ها را عوض کرد. به هر حادثه که می‌نگریم از منظر وبلاگی می‌نگریم. دوست داریم درباره‌اش بنویسیم. دوست داریم نظر افراد دیگر را درباره‌اش بخوانیم.

وبلاگ در محاق کتاب و دانش و دانشگاه، برای ما ابزار جهش بود. فرار روانی از زندانی که ما را فراگرفته بود. در وبلاگ چیز یادگرفتیم، آموخته‌هایمان را نقل کردیم و نقد شدیم. دوباره خواندیم. دوباره نوشتیم. باز هم نوشتیم.

ما را فیلتر کردند، ترسانند، زندانی کردند تا وبلاگی نباشیم تا خبرهای وبلاگی ننویسیم، تا تمرین خبرنویسی وبلاگی نکنیم. به آنها گفته بودند وبلاگ تنها مانع مهندسی بولدوزری فرهنگ است.

راستش، با همان سادگی وبلاگی که داریم، تا مدت زیادی ترسیدیم. صدای تانگ‌ها و بولدوزرها بلند بود. نعره‌هایی شنیده می‌شد: «علوم انسانی را ریشه‌کن کنید»، «دانشگاه را با خاک یکسان کنید»، «زنان را به خانه برگردانید»، «جلوی هر روزنامه یک تانگ مستقر شود»…

***

وبلاگ در طول دهه‌ی گذشته هویتی رفورمیست داشت. دوست داشت خودش را نماینده‌ی مردم و صدای مردم بخواند و با این ادعا آهنگ مذاکره با حاکمیت کرده بود. مخاطب اصلی وبلاگ در طول دهه‌ی گذشته شخص حاکم بود.

به لطف بولدوزررانان محترم این مأموریت با شکست مواجه شد.

به وبلاگ برگشته‌ام با تعریفی وسیع‌تر: همه زندگی من وبلاگ است. رانندگی که می‌کنم، قدم که می‌زنم، حرف که می‌زنم، نگاه که می‌کنم. همه جا صفحه وبلاگ من است. همه جا باید بنویسم.

این روزها وبلاگ‌نویس‌ها دیگر رفورمیست نیستند، هر کدام شخصیتی هستند و بدون ادعای نمایندگی، خواسته‌های خودشان را دنبال می‌کنند.

من آزادم که گزارشی بنویسم، آزادم که تفسیر و روایت خودم را از رخدادها بنویسم. تو حتی اگر به مخ من شلیک کنی نمی‌توانی وبلاگ من را خاموش کنی.

وبلاگ برای من دیگر ابزار چانه‌زنی و رفورم نیست. اگر حاکمیت را مخاطب قرار می‌دهم فقط با فریاد است که آزادم کنید، که در فیلتر و بند و قرنطینه نگه‌داشتن من و دوستانم مرگ محتوم تو را به تأخیر نخواهد انداخت.

من وظیفه دارم فهم خودم از جهان را بنویسم.

جنگ شدید درونی در آینه‌ی اخبار
اوت 29, 2011

این دو خبر را در کنار هم بخوانید و به شیزوفرنی حاکم بر حاکمیت بخندید:

خبر اول: مجوز تلویزیون ماهواره‌ای ایرانیان صادر شد. این مجوز از آن جهت حائز اهمیت است که توسط یک نهاد رسمی صادر شده و در اصل ناقض اصل 44 قانون اساسی است. از این به بعد موسیقی‌های غیرقابل پخش از رسانه ضرغامی از این شبکه خصوصی پخش خواهد شد. این خبر از اصل مجوز مهم‌تر است چون پیش از این هم مجوزها و امکانات رویایی پیشرفته‌ای در اختیار شبکه‌های دیگر قرار گرفته است.

خبر دوم: (به گزارش خبرنگار ما) مأموران انتظامی در بسیاری از مناطق تهران مشغول جمع‌آوری دیش‌های ماهواره هستند. به نظر می‌رسد نزدیک شدن به زمان انتخابات یکی از عمده‌ترین دلایل جمع‌آوری دیش‌های ماهواره‌ای باشد.

حواستان به سطح تناقض در کارها هست؟ شکر خدا نفت هست و آن قدر پول داریم که یک جا ساختمان بزنیم و بلافاصله دستور تخریبش را صادر کنیم.

خنده ما به این خاطر است که می‌دانیم هر دو این کارها به دستور یک نفر انجام می‌شود.

خنده ما وقتی تبدیل به قهقهه می‌شود که می‌بینیم چقدر به ماهواره اعتقاد دارند.

پیشرفته‌ترین شکل شیزوفرنی وقتی است که فرد یا جامعه نتواند انشقاق‌ها و پارگی‌های درونی خودش را جمع کند.

حالا آن همه امکانات دولتی که از پنجره پشتی در اختیار این شبکه‌ها قرار گرفته تا به قول خودشان «مثل سنگر کمین» راه پیشرفت دشمن را بگیرد، به چه کاری خواهد آمد؟

می‌توان پیش‌بینی کرد که با این شیوه محاسبه، دوباره آتش خودی‌ها روی سر بچه‌های سنگر کمین خواهد ریخت.

نظام حاکم بر ما تجربه خوبی در تکرار این بازی دارد.


پس‌نوشت: از تمامی علاقه‌مندان به شبکه‌های ماهواره‌ای داخلی درخواست می‌شود با در دست داشتن اصل کارت ملی و یک سی‌دی خالی به دفتر هر یک از شرکت‌های دلخواه در تهران، قم، مشهد، و اصفهان مراجعه کنند.

به سوی اسلام سالم
اوت 9, 2011

انتشار یافته در تهران ریویو

مقدمه

در ایران امروز، با همه‌ی خوانش‌ها و روایت‌های مختلفی که از «اسلام» هست، دست‌کم چهار سرچشمه اصلی برای خوانش اسلام را می‌توان شناسایی کرد. هر خوانش عملی یا نظری از «اسلام»، حاصل ترکیبی خاص از این اسلام ها و در حدود نظری این مقاله از این چهار خوانش است. به بیان دیگر، صداها و فریادهایی که خود را نماینده‌ی اسلام ـ یا خودِ اسلام ـ معرفی می‌کنند و افعال و کنش‌ها و جنبش‌های «اسلامی»، بیشتر محصول ترکیب‌های مختلفی از این چهار خوانش از اسلام هستند که بسته به شرایط زمانی و مکانی با برخی عناصر بیرونی همچون اقتصاد، سیاست، و صورت‌های مختلف آگاهی ترکیب شده و با وسایل و رسانه‌های مختلف خود را به میدان می‌رسانند.

این یادداشت که برآمده از یک مجموعه هم‌اندیشی شبانه در این خصوص است، ویژگی‌های ساختاری هر یک از این چهار «اسلام» را مرور می‌کند. هر چه باشد، بعد از سی سال نیاز به روایتی انتزاعی و غیرخطی از اجزای سازنده‌ی تاریخ داریم؛ اجزایی که در سراسر زندگی ما نفوذ یافته و اثری سلبی یا ایجابی بر آن داشته است. به همین خاطر، در این یادداشت تلاش می‌شود افراد و شخصیت‌ها را در پرانتز بگذاریم تا امکان بیشتری برای مداقه در روندها و جریان‌ها فراهم آید. بدیهی است که نمی‌توان نقش افراد در جریان‌ها، و بر عکس، را انکار کرد اما این تأکید بر روندها دو دلیل دارد: نخست آن که افراد در جریان‌ها و روندهای مختلف نقش‌های متفاوتی می‌یابند دیگر آن که این کنار نهادن موقت است و می‌توان یک بار هم از زاویه‌ی افراد، همه‌ی این تاریخ و جغرافیای پیموده شده را بررسی کرد. در انتهای این مرور تاریخی، برخی مسیرهای پیشنهادی و احتمالی برای آینده معرفی خواهد شد.

در این هم‌اندیشی‌ها چهار خوانش «حوزه‌ای»، «تکیه‌ای»، «نهضت آزادی» و «مشایی» به عنوان خوانش‌های پایه معرفی خواهد شد. بدیهی است که در زمان و مکان واقعی، یافتن هر یک از این خوانش‌ها به صورت ناب، دشوار است و در عمل، حتی وقتی با سخنگویان و نمایندگان اصلی یا فعال این جریان‌ها مواجه هستیم، آنها را در حالت ترکیبی و در بیشتر موارد، آغشته به گفتارها و رویه‌های بیرونی مشاهده می‌کنیم. این نکته در مورد نهادها و سازمان‌های وابسته به خوانش‌های مختلف هم صادق است. برای مثال، یافتن «حوزه» به معنای ناب کلمه امری دشوار است اما می‌توان ویژگی‌های ساختاری آن را پشت انبوهی از گفتارها، رویه‌ها و سازمان‌های متداخل تشخیص داد.

یکم: اسلام حوزه‌ای / مسجدی؛ در جستجوی معنای متن مقدس

اصلی‌ترین جریان استخراج و تولید اسلام از متون تاریخی را نباید در جایی خارج از «حوزه‌» جست. «اسلام حوزه‌ای» یا «اسلام مسجدی» روایتی از اسلام است که خود را تنها روایت معتبر می‌داند و در شرایط آرمانی، باید چنین هم باشد. حوزه نهاد رسمی تولید و حفظ اسلام است؛ نهادی که ساختار و عملکرد مشخص و تعیین شده‌ای دارد. کار حوزه زنده نگه‌داشتن اسلام است. این نهاد باید از راه خواندن متون و آموزش، رسالت خود را انجام دهد.

ساختار درونی حوزه به گونه‌ای است که تمایل چندانی به فعالیت در سایر حوزه‌های اجتماعی ندارد و بیشتر دوست دارد در همان حجره‌های کوچک کار کند. البته عوامل دیگری هم وجود دارند که ساختار حوزه را به فضای بیرون می‌گشایند. حوزه بازوهای میدانی دارد، بخشی از نیروهای تربیت شده‌ی حوزه به مسجدهای شهرها و روستاهای دور و نزدیک اعزام می‌شوند که خواهی نخواهی وارد و حتی درگیر امور اجتماعی و اقتصادی جدیدی می‌شوند.

علاوه بر این، برخی متون و محتواهای موجود در حوزه،‌ تناسب چندانی با ساختار حوزه ندارد و در عمل، حوزه درگیر متون آتشینی است که خواننده را به صورت‌های مختلفی از «عمل» و «قیام» فرامی‌خواند. با این وجود، به گواه تاریخ، ساختار حوزه تا حد زیادی بر محتوا فائق آمده و به جز مواردی که با تزریق و دخالت مستقیم موجی از انرژی‌های بیرونی همراه بوده و جنبش‌های بزرگی شکل گرفته، در کلیت جریان، باید آن را نهادی محتاط و مدافع سنت‌های پابرجای دانست؛ نهادی که بیشتر دوست دارد روی متون مقدس کار کند بلکه بتواند به معنای اولیه‌ی آنها دست یابد.

قلعه حوزه

همین ویژگی‌های ساختاری حوزه باعث وابستگی و نیاز حوزه به برخی زیرساخت‌ها شده است. حوزه نیاز به یک فضای امن «قلعه‌مانند» دارد. جایی که صدای اضافی نباشد و بتواند متون خود را با آرامش بخواند. از این رو، حوزه همیشه نیاز به یک تکیه‌گاه مطمئن اقتصادی دارد تا بتواند به حیات حجره‌ای خود ادامه دهد. حوزه نیاز به یک دولت مساعد دارد. این دولت می‌تواند جمهوری اسلامی باشد، می‌تواند یک بازار خوش‌بنیه باشد و حتی چنان که در مورد مورد عراق می‌بینیم حوزه می‌تواند با حمایت یک دولت متکی به ارتش خارجی هم برپا بماند.

بعد از انقلاب اسلامی، و به خصوص بعد از انقلاب فرهنگی، دولت کنترل بیشتری بر حوزه دارد. دولت از حوزه می‌خواهد از فضای درس و کتاب و مدرسه بیرون آمده به صورت عملی به «اجرای» دستورات دینی بپردازد. به بیانی دیگر، جمهوری اسلامی از حوزه می‌خواهد اکتیویست باشد. مهم‌ترین ابزار این تشویق به عمل، تزریق مستقیم بودجه است به نحوی که حوزه را از تکیه به مردم و دریافت «وجوهات شرعی» بی‌نیاز کرده است. دولت حوزه را محتاج و معتاد به بودجه‌های متمرکز کرده است. با گذاری در قم و مشاهده نمای بیرونی ساختمان‌های حوزه‌ای می‌توان شاهد آثار تزریق شدید بودجه و مصالح مادی بود. به رغم اجابت برخی از حوزویان و خروج از حوزه برای استخدام در حوزه دولت، به نظر می‌رسد در پی افزایش خواسته‌های حاکمیت از حوزه در سال‌های اخیر، شکل‌هایی از خودآگاهی در حوزه به وجود آمده که خواهان استقلال بیشتری از دولت است.

درست است که تورم ساختمان‌ها در بیشتر موارد حتی مانع از تولید اندیشه‌ای مستقل و پویا شده،‌ اما نمی‌توان به کلی منکر وجود پویایی در حوزه شد. هر از چندی از زیر انبوهی از خواسته‌های دولت و حاکمیت از حوزه، شاهد بارقه‌ها و نشانه‌هایی از زندگی و پویایی هستیم. این نشانه‌ها بیشتر در حاشیه‌های حوزه مشاهده می‌شود.

عزل اسلام حوزه از حکومت

رهبر اول جمهوری اسلامی همه‌ی عمر خود را صرف نشاندن اسلام حوزه‌ای بر مصدر دولت کرد و در این راه حتی با خوانش‌های دیگر از اسلام قهر کرد. اما در انتها دیدیم که با یک ضربه‌ی سنگین آرنج، اسلام حوزه‌ای را به حوزه پرتاب کرد و خواست که هرگز به فکر بازگشت به حاکمیت یا دولت نیافتد. نهیب رهبر اول انقلاب به «فقیه عالی‌قدر» برای بازگشت به حوزه، بیش از هر چیز به معنای دستور به حوزویان برای ترک مناصب حاکمیتی و عقب‌نشینی به حجره‌های حوزوی بود؛ دستوری که فقط با اطاعت چند حوزه‌ای با تجربه‌تر و سالخورده‌تر همراه شد و جوان‌ترها آن را نشنیده گرفته و حتی کرسی‌های حاکمیتی جدیدی برای خود ساختند.

تجربه‌ی نشستن حوزه بر مصدر دولت نشان داد که حوزه به تنهایی نمی‌تواند در جایگاه دولت قرار گیرد؛ مسئله این است که این نهاد برای چنین منظوری ساخته نشده است. جدای از ذات محافظه‌کار آن، باید به محدودیت شناخت حوزه از مسائل دولت هم توجه داشت. میل حوزه به فهم معنای اولیه‌ی متون و بنا نهادن فهم بر «اعتقاد»، جدا از ضرورت یا اصالتی که می‌تواند داشته باشد یا نداشته باشد، موانع دیگری برای فهم مسائل جاری و امروزی و ورود به حوزه‌های اجرا است.

دوم: اسلام تکیه‌ای؛ زیستن با خاطره ازلی

در ایران، از دیرباز، صورت رسمی ادیان با ساختارهای ذهنی مردم تفاوت داشته‌ است. تضاد میان این دو برداشتِ متفاوت از دین، گاه به برخورد انجامیده اما در بیشتر موارد، دو فهم متفاوت از دین با هم همنشین بوده‌ یا جدای از یکدیگر به فعالیت ادامه داده‌اند. مقایسه‌ای میان دین رسمی زرتشت و آیین زروانی می‌تواند بخشی از تفاوت‌های ساختاری دو برداشت مردمی و رسمی را آشکار کند.

در حال حاضر و در مورد اسلام باید گفت ساختارهای ذهنی مردمی به نوعی «اسلام تکیه‌ای» انجامیده که بیشتر در واحدهایی مثل حسینیه، مهدیه، فاطمیه، و تکایای محلی و خویشاوندی نمایان شده است. اسلام تکیه‌ای تفاوت‌های بارز و آشکاری با اسلام مسجدی دارد. اگر اسلام مسجدی از یک مرکز پالایش و پردازش قوی به نام حوزه برخوردار است، اسلام تکیه‌ای بیشتر با یک منطق مبتنی بر خاطره‌های ازلی کار می‌کند. هر تکیه به صورت مستقل و بدون آن که با مرکزی ارتباط داشته باشد، روایت خود از اسلام را بازسازی می‌کند. اسلام تکیه‌ای را باید نمایانگر نوعی دینی غریزی دانست.

تنش اسلام مسجد و اسلام تکیه

در سال‌های اخیر، شاهد رابطه‌ی پرتنشی میان اسلام مسجدی مورد حمایت دولت و اسلام تکیه‌ای بوده‌ایم. حاکمیت فعلی به خاطر ذات محتاط اسلام مسجدی و وابستگی‌های مطیع‌کننده‌ای که به حاکمیت دارد، به تقویت این روایت از اسلام پرداخته و از سوی دیگر تلاش دارد انرژی قابل توجه نهفته در اسلام تکیه‌ای را مهار یا سرکوب کند.

نوع سوار شدن حاکمیت بر موج دسته‌های عزاداری و استفاده از انرژی آن برای بالا آوردن تیم دولت نهم یکی از نمونه‌های آشکار برای استراتژی مهار است. در وجه سرکوب، می‌بینیم که حسینیه‌ها ملزم به رعایت برخی اصول حکومتی شده‌اند، تصاویر اسطوره‌های مردمی از دسته‌های عزاداری گرفته شده، مداحان در مراکز رسمی آموزش دیده‌اند، رسانه‌های حکومتی فقط چند هیئت مذهبی را به رسمیت می‌شناسند، و تکیه‌ها به شرط رعایت ضوابط و خطوط قرمز، از سهمیه‌های خاص برخوردار شدند.

از سوی دیگر، اسلام تکیه‌ای با تغییر در رویه‌های اجرایی، شکل‌های مختلفی از مقاومت در برابر فرامین حکومتی را تمرین می‌کنند. برخی تکیه‌ها از پذیرش هدایای دولتی سرباز می‌زنند و همچنین تکیه‌های کوچک و سیاری شکل گرفته که کار مهار و نظارت را بسیار دشوار می‌کند.

تکیه و اسلام اساطیر

اسلام تکیه‌ای در سطحی غریزی، آیینی و اسطوره‌ای فعال است و به همین خاطر نفوذ روانی و اجتماعی بالایی دارد. در عین حال، چون هیچوقت دست به تفسیر اسطوره‌های خود نمی‌زند، در یک ساختار ثابت آیینی و در یک چرخش دوره‌ای، کارش و خودش را تکرار می‌کند.

آن لطیفه که به سینه‌زنی دسته‌ای در انتهای کوچه‌ای بن‌بست به مدت طولانی اشاره دارد، در مورد کلیت اسلام تکیه‌ای صادق است. این روایت از اسلام برداشتی اسطوره‌ای به معنای محض و مطلق کلمه از زمان و مکان دارد. اسلام تکیه‌ای با همه قدرت و نفوذی که در جامعه دارد، شناختی عینی از محیط پیرامون خود ندارد.

حسینیه همه‌ی انگاره‌های آرمانی خود را فقط نزد اسطوره‌ها می‌یابد و به همین خاطر از ورود به عرصه اجتماع اجتناب می‌کند و تمایلی به یافتن مصداق‌های ممکن اسطوره‌ها در دنیای معاصر ندارد. به همین خاطر است که اسلام تکیه‌ای در صورت ناب‌اش، تمایلی به فعالیت اجتماعی ندارد و فقط وقتی کار سیاسی، اقتصادی، یا اجتماعی می‌کند که با فهم یا نگرشی بیرونی پیوندهای محکمی خورده باشد یا به تسخیر سایر سازمان‌ها و گفتارها در آمده باشد.

اسلام غیرسیاسی

با اندکی مهارت می‌توان همه‌ی انرژی روانی و اجتماعی موجود در سطح اسلام تکیه‌ای را برای مدتی تسخیر کرد و به کارهای دیگر زد.مثال استفاده ابزاری حاکمیت جمهوری اسلامی از اسلام تکیه‌ای برای بالا آوردن دولت نهم این واقعیت را آشکار می‌کند که اسلام تکیه‌ای به شدت تسخیرپذیر و آسیب‌پذیر است. حاکمیت البته نتوانست این کار را در مورد دولت دهم هم انجام دهد.

بنابراین، اسلام تکیه‌ای هم مثل اسلام مسجدی نمی‌تواند در جایگاه دولت به معنای امروزی کلمه قرار گیرد. این صورت از اسلام فقط می‌تواند سازمان‌ها و جنبش‌های کوچک و مقطعی ایجاد کند، سازمان‌هایی که خارج از محدوده زمان و مکان اسطوره‌ای به حالت خفته برمی‌گردد و دوباره سازمان‌های معمولی، فرمان جامعه را در دست می‌گیرند.

سوم: اسلام نهضت آزادی؛ همنشینی با جمهوری

تا اینجا این پرسش مطرح می‌شود که پس آن واژه «اسلام» که در عبارت «جمهوری اسلامی ایران» همنشین واژه «جمهوری» شد از کجا آمد؟ این همنشینی اتفاقی نیست. این دو با اراده‌ی همکاری با هم جمع شدند. آشکار است که اسلام مسجدی / حوزه‌ای و اسلام تکیه‌ای هیچکدام شناختی از «جمهوریت» نداشتند و چنان که اشاره شد، اراده و ساختار لازم برای نیل به این شناخت را هم ندارند. حوزه‌نشین‌ها معنای جمهوریت را نمی‌دانستند و از همسایگی با آن اکراه داشتند. اسلام تکیه‌ای هم با آن که در یک دوره در خدمت انقلاب قرار گرفت، حال تجربه‌ها و شواهد زیادی جمع شده که می‌تواند نشان دهد این خوانش از اسلام توان فکری و سازمانی مدیریت و پیگیری امور و جریان‌های ناشی از انقلاب را ندارد.

پس آن اسلام که در کنار واژه‌ی جمهوری نشست در کجا تولید شد؟ هر پاسخی به این پرسش ما را به کشف روایت دیگری از اسلام راهنمایی می کند؛ اسلامی که همنشینی با جمهوریت را می‌پذیرد.

اسلام مدنی

این روایت سوم از اسلام را از آن رو «اسلام نهضت آزادی» می‌نامیم که کار اصلی تولید و توسعه آن بر عهده‌ی حلقه‌‌ای فکری بود که در جریان نهضت ملی شدن صنعت نفت به میدان آمدند. بعد از تجربه‌ی تلخ کودتا، آنها که تنها حاملان تجربه‌های گران نهضت بودند با تشکیل یک گروه فکری، کاری کردند که در تمام تاریخ اسلام و ایران یگانه است. آنها با خواندن همزمان متون اسلامی و علمی، به فهمی امروزی و مدرن از اسلام رسیدند؛ اسلامی که آمادگی بیشتری برای پاسخ به پرسش‌ها و نیازهای امروزی دارد.

نهضت آزادی را در اصل باید از تبار افرادی مثل ابن‌سینا، سهروردی، حافظ، سعدی، فردوسی و مولانا دانست. کار همه‌ی آنها پالایش ماده خامی به نام «اسلام»، از راه پیوند آن با تازه‌ترین و سالم‌ترین آموزه‌های زمان بود.

مدرن سازی اسلام

نهضت آزادی در مدت کوتاهی توانست متن‌ها و گفتارهای زیادی را به آموزه‌های اسلام پیوند دهد. از هندسه و فیزیک جدید تا اقتصاد و زمین‌شناسی، از جامعه‌شناسی و روان‌شناسی تا ادبیات و از تجربه‌های تاریخی مشروطه و ملی شدن صنعت نفت و کودتا تا جنگ‌های جهانی، همه در ذهن و زبان اعضای نهضت آزادی جمع شدند تا مواد و مصالح فکری لازم برای غنی‌سازی اسلام گرد هم آید.

اگر «اسلام حوزه‌ای» تعریفی اعتقادی از علم داشت و به کلی با کار تحلیلی از نوع ساده یا انتقادی بیگانه بود، نهضت آزادی چنان که در آثار افرادی مثل شریعتی، بازرگان، سحابی، چمران و دیگران آشکار است، به فهمی تطبیقی از علم رسیده‌ بودند. آنها علم متقن مدرن را در کنار دین قرار می‌دادند و از این راه ناخالصی‌های هر دو را شناسایی می‌کردند. از نظر آنان هم دین باید از زنگار خرافات و انگاره‌های ذهنی بدوی رهایی می‌یافت و هم علم نیاز به یک بینش استعلایی و فراتر از سقف کوتاه آزمایشگاه داشت. شریعتی همین را فریاد کشید. دیری نپایید که جریان مشابهی در آن سوی دیوارهای حوزه هم به راه افتاد. رگه‌های اصلی صدای مرتضی مطهری را باید ترکیبی از اسلام حوزه‌ای (و عناصری از اسلام تکیه‌ای) با اسلام نهضت آزادی دانست که با همین رویکرد تطبیقی به تبیین دنیای پیرامون خود می‌پرداخت. این فهم تطبیقی اگر چه با فهم انتقادی مورد این روزها فاصله دارد، اما در آن دوران به تنهایی یک انقلاب معرفت‌شناختی به حساب می‌آمد. «جمهوری اسلامی» حاصل این انقلاب معرفت‌شناختی و نیل به یک فهم تطبیقی است.

اسلام نهضت آزادی آمادگی ذهنی و عینی خوبی برای قرار گرفتن در جایگاه دولت داشت. با جامعه و زمان و زمین و اقتصاد آشنا بود، دنیا را می‌شناخت و آماده تعامل با آن بود. و مهم‌تر از همه بعد از تجربه‌ی مصدق همه‌ی اجزای دولت را می‌شناخت و آنها را به دقت دنبال می‌کرد. بعد از انقلاب، این روایت از اسلام برای مدتی تصدی دولت را در دست گرفت اما طولی نکشید که بنا به علت‌های نه چندان نامعلومی از دولت و حتی از عرصه‌های معمولی جامعه رانده شد.

احتمال خطرناک استقبال اجتماعی

بعد از رانده شدن از حاکمیت، اسلام نهضت آزادی به همان محافل و حلقه‌های روشنفکری خود برگشت و بدون فعالیت آشکار یا پنهان برای بازگشتن به دولت، با روشن نگه داشتن چراغی کوچک، تلاش داشت فهم خود از امور را با دیگران در میان بگذارد. اسلام نهضت آزادی در عمل توانست دو دهه به فعالیت خود در حد انتشار یک نشریه و چند کتاب و چند بیانیه ادامه دهد تا این که در اوایل دهه هشتاد بر اساس یک گزارش پیرامون آینده‌شناسی جریان‌های اجتماعی ایران (که محمدرضا تاجیک تهیه کرده بود و نسخه ای از آن به رهبر هم فرستاده شده بود)، به خاطر «احتمال افزایش روزافزون استقبال اجتماعی»، محکوم به توقیف همه‌ی فعالیت‌هایش شد.

عواملی همچون نگاه بومی، پذیرش واقعیت‌های جهان و همخوانی با دانش روز، اسلام نهضت آزادی را به رغم همه‌ی حصارهای کشیده شده، پذیرفته‌ترین و مطرح‌ترین روایت از اسلام در میان مردم کرده است. بی‌شک با فشارهای اسلام مشایی به بدنه اصلی این نهضت، بخش مهمی از دستگاه‌های پردازش و پالایش آن به بدنه اجتماع منتقل شده و با آزادی بیشتری به کار و تولید خود ادامه می‌دهد.

چهارم: اسلام مشایی؛ اسلام عقیدتی-سیاسی نیروهای مسلح

خوانش بنیادین چهارم از اسلام را از آن رو به اسم اسفندیار رحیم مشایی ثبت کرده‌ایم که شخص او را بارزترین نماد و نمود این جریان می‌دانیم. در اینجا «مشایی» نام یک شخص نیست و بیشتر نماینده‌ و محصول نهایی یک جریان است. مشایی به عنوان یک شخص ممکن است حذف شود اما مشایی به عنوان یک جریان حالا دیگر ساخته شده و همان‌طور که رقیبان درون‌سازمانی او خبر می‌دهند: «در نهادها و سازمان‌های زیادی نفوذ دارد». تداوم حاکمیت در جمهوری اسلامی متأخر بدون توسل به روش‌های مشایی محال است. (با اجازه همکاران روزنامه‌نگار، «اسلام مشایی»، «اسلام لاریجانی و قالیباف» و «اسلام خامنه‌ای و مصباح» به خاطر مبانی مشترک فراوانی که دارند، با هم مترادف‌ و در یک مجموعه فرض شده‌اند. اختلافات سیاسی و اقتصادی میان این گروه نباید فهم مشترک آنها از اسلام را به محاق برد، حتی اگر اختلافات درونی این شعبه بر سر قدرت، به اسلحه کشیدن به روی یکدیگر هم بیانجامد، باز هم نباید مبانی مشترک آنها برای تفسیر اسلام را فراموش کرد).

اسلام میلیتاریستی و نیمه زیرزمینی

«اسلام مشایی» نسخه‌ای به شدت محرمانه، میلیتاریستی و همراه با «تقیه» از اسلام است. این نسخه از اسلام نماینده و سخنگوی رسمی ندارد. (حتی گفته می‌شود مشکلی که در ماه‌های اخیر برای شخص مشایی درست شده فقط به این خاطر است که او مهره‌ای لو رفته و سوخته‌ است که تلاش داشت سند این اسلام را به نام خود بزند.) بر خلاف سه خوانش قبلی از اسلام، این خوانش پیشینه‌ی تاریخی آشکاری هم ندارد. در واقع نباید اسلام مشایی را یک خوانش از اسلام دانست، چرا که یک متن ثابت برای معرفی خود ندارد و با تکیه بر رسانه‌های شفاهی که در اختیار دارد هر روز متن‌ها و تفسیرهای جدیدی می‌نویسد. به خاطر پنهان بودن هسته‌ی اصلی این گروه، تنها می‌توان از روی حوادث روز حدس‌ها و گمانه‌هایی از حضور این جریان در نهادها و سازمان‌های مختلف جامعه داشت. حادثه‌های مهمی در طول سی سال گذشته رخ داده است که هنوز عامل اصلی آنها ناشناخته یا مبهم باقی مانده است.

اسلام پروپاگاندا و جنگ روانی

اسلام مشایی، نوعی اسلام تلویزیونی هم هست. مشایی می‌داند که خوانش بدون پشتوانه‌ی عقلی و نظری برای اقناع مردم نیاز به ابزاری همچون تلویزیون دارد. در این بهره‌برداری، تلویزیون تبدیل به رسانه‌ای شفاهی می‌شود که می‌تواند هر لحظه تفسیرهای آنی و جدیدی را توزیع کند. ساختن موج‌ها و بمب‌های خبری و کار با آنها از مهم‌ترین تجربه‌های گروه مشایی برای در دست گرفتن مدیریت جامعه و هدایت آن با بمب و موج و بحران است.

خاستگاه اسلام مشایی

اگر بخواهیم نگاهی به زمینه‌ی شکل‌گیری اسلام مشایی بپردازیم باید از اخراج نهضت آزادی از بدنه حاکمیت شروع کنیم، اخراجی که در ابتدا بیشتر به قصد احیای اسلام حوزه‌ای بود. در آن دوره، این پندار وجود داشت که حوزه می‌تواند و باید در جایگاه دولت قرار گیرد و قرار بود از حوزه برای مشارکت مستقیم در ساخت دولت دعوت شود. اسلام نهضت آزادی با توسل به چند حقه‌ی اهل قدرت دوباره خانه‌نشین شد و اسلام حوزه‌ای سکان دولت را در دست گرفت بی‌آنکه از دولت، از اقتصاد، از دنیا، و از جامعه به معنای جدید آن شناختی داشته باشد. حوزه همان حوزه بود و با همه تحولات ساختاری و اقتصادی، تغییر فرهنگی و شناختی محسوسی نکرده بود.

ناتوانی حوزه در اداره دولت و اصرار حاکمیت به ادامه حضور حوزه، باعث شد که در نقاط مرزی و ارتباطی میان حاکمیت و حوزه، گروهی دیگر با طرح ادعای توانایی انجام امور، مهم‌ترین کارهای اجرایی پشت صحنه‌ی حاکمیت را در دست گیرند. آنها با استقرار در حاشیه نهادهای نظامی، امنیتی و حاکمیتی، از رانت‌های خبری و اطلاعاتی و آزادی‌ عمل عجیبی برخوردار شدند.

در این دوره، دو رخداد تاریخی توانست علاوه بر پوشاندن ناتوانی و عقب‌نشینی حوزه از اداره‌ی دولت، فرصتی اختصاصی برای رشد جریان اسلام مشایی فراهم آورد:

اول، جنگ ایران و عراق که بعد از آزادی خرمشهر ادامه یافت. (سوم خرداد روز بیرون راندن ارتش صدام از خاک ایران بود، روزی که حتی در این سال‌ها هم به عنوان «روز پیروزی در جنگ» جشن گرفته می‌شود!) ادامه‌ی جنگ همان‌طور که به هر چه بیشتر رانده شدن اسلام نهضت آزادی کمک کرد، باعث ایجاد حفره‌های تاریک و امن و پرآذوقه‌ای برای رشد و نمو جریان اسلام مورد نظر مشایی شد. این حفره‌ها و دخمه‌ها بعد از جنگ هم با آزادی کامل و آذوقه‌ی فراوان به کار خود ادامه داد و اگر نتوانست یک گفتمان قابل عرضه در جامعه بسازد، حداقل توانست نیروهایی را پرورش دهد که در میانه‌ی مذاکرات یا مناقشات اجتماعی وارد میدان شده و فضا را بحرانی و جنگی کنند.

دوم، حوادث بین‌المللی و منطقه‌ای همچون جنگ سرد و پایان آن به نفع کشورهای غربی باعث روی آوردن طیف وسیعی از ایدئولوژی‌های زخمی و آسیب دیده به ایران شد. این نکته‌ای است که در ادبیات پژوهشی و سیاسی معاصر پوشیده مانده است. با آن که شاید در ابتدا پناه دادن به این ایدئولوژی‌ها به قصد «جذب» و «هدایت» آنها بود، طولی نکشید که همه‌ی زیرساخت‌های فکری و نگرشی حاکمیت به تسخیر همین ایدئولوژی‌ها در آمد. در سال‌های اولیه‌ی بعد از فروپاشی شوروی یعنی در ابتدای دهه‌ی هفتاد شمسی، ظهور گفتارهایی از جنس «شبیخون فرهنگی» و رفتارهایی از جنس تبدیل بخش عظیمی از نیروی نظامی کشور به نیروهای کنترل جامعه، نشانه‌های آشکاری از پیوند میان اسلام مشایی و ایدئولوژی‌های مرده یا زخم خورده‌ی کشورهای بلوک شرق بود.

اسلام شبه مارکسیستی

اسلام مشایی وقتی به صورت علنی میدان آمد که این گروه مدعی توانایی، برای کارهای انجام داده‌ی خود نیاز به روکشی دینی داشتند تا بتوانند با آزادی بیشتری ادامه دهند. اسلامی که آنها ساختند مبتنی بر چهار ویژگی است:

الف. ولایت نظامی فقیه: خوانش اسلام چهارم حاصل ناتوانی حوزه برای سیاسی شدن و به تعبیری دقیق‌تر،‌ ناکامی «فقه سیاسی» بود. به این ترتیب، ولایت فقیه جای خود را به ولایت مطلقه (بخوانید نظامی) فقیه داد و در نتیجه حکومت اسلامی از یک نظریه‌ی قابل بحث و نقد فقهی به یک پروژه‌ی خشک نظامی تقلیل یافت. اسلام سیاسی پیش از نهادینه شدن و استقرار، تعطیل شد و جای خود را به اسلام نظامی داد و کلیت مسائل مرتبط با سیاست و مدیریت جامعه، مسائلی نظامی و امنیتی شدند. بر این اساس، اسلام باید همیشه مسلح باشد. آموزش نظامی مقدم بر هر آموزشی است. روحانیت بیش و پیش از آن که روحانی باشد سرباز است و باید همیشه مسلح باقی بماند. در چنین نظامی، اگر یک روحانی نخواهد یا نتواند خود را به روش‌های نظامی مجهز کند، در معرض از دست دادن هویت روحانی خود قرار دارد.

با آن که اسلحه و سایر نمادها و ابزارهای آشکار نظامی، نمود و حضور مستقیمی در اسلام نظامی/ مشایی دارد، این نظام از همه‌ی ابزارهای دیگر هم به عنوان اسلحه استفاده می‌کند. رسانه‌ها، کتاب، تاریخ، علوم و تکنولوژی‌ها، و حتی آموزه‌های دینی، همه صورت‌های پیشرفته‌ای از اسلحه هستند. بر اساس تئوری «جنگ نرم» ـ یکی دیگر از هدایای افسران اطلاعاتی کشورهای بلوک شرق سابق به اسلام مشایی ـ همه اشیاء، ابزارها، گفتارها و رفتارها، از عروسک دست کودکان و ابزارهای آشپزی گرفته تا مترو و شبکه فاضلاب شهری و تا کتاب و ادبیات و تاریخ و فلسفه و تکنولوژی، همه اموری به شدت نظامی هستند و باید در برابر آنها سنگر گرفت.

ب. اسلام غیراسلامی: اسلام مشایی هویت مستقلی از طرح‌ها و برنامه‌های «غیراسلام» ندارد. آموزه‌های اصلی اسلام نه از وحی الهی، متون مقدس و یا از تاریخ و سنت، بلکه از گفتار و متون «دیگران» استخراج می‌شود. «هر طرحی در دنیای غیراسلام برای مقابله با اسلام بنا شده و باید در برابر آن طرح و نقشه‌ای داشت.» اسلام مشایی به جای ساخت چارچوب‌های نظری مستقل و محکم به استفاده از تصویر نگاتیوی از چارچوب‌های به کار گرفته شده توسط دیگران روی آورده است. بر این اساس، هر گفته یا رویه‌ی «آنها» باید به صورت معکوس و وارونه تکرار شود. بارها شده است که ساختارهای موازی و در جهت معکوس با ساختارهای غربی در این سوی زمین ایجاد شده است. بزرگ‌ترین پروژه‌های فرهنگی این گروه، اثری از این کپی‌برداری‌های متنفرانه و وارونه دارند.

این تنفر از غرب و تلاش برای مقابله با آن سویه‌ی دیگری هم دارد: اسلام مشایی با همه‌ی تنفری که از غرب دارد، شیفته‌ی نمود بیرونی غرب است. او همه‌ی دستاوردهای تمدنی غرب را وارد می‌کند و با افتخار به عنوان دستاوردهای خودش به نمایش می‌گذارد. اگر اسلام نهضت آزادی شروع به «خواندن تطبیقی مبانی تمدن غرب» و تدبر در آن کرده بود، اسلام مشایی به نحو جنون‌آمیزی به «واردات انبوه مصنوعات غربی» روی آورده است. گاهی روکش اسلامی نازکی روی مصنوعات غربی کشیده می‌شود و در بیشتر موارد این جنون و شیفتگی به حدی است که مجریان اسلام مشایی فراموش می‌کنند ظاهر بومی و اسلامی آن را هم حفظ کنند. این چنین می‌شود که اتاق فکر اسلام مشایی هنوز نتوانسته است برای دو ابزار اصلی «مهندسی فرهنگی» و «مدیریت اجتماعی»، یعنی «تلویزیون» و «پلیس» یک کارکرد بومی تعریف کند و نقاط متمایز و متفاوت این دو را با الگوهای غربی نشان دهد.

ج. اسلام پلیسی: حاکمان انتصابی در نظام اسلامی مشایی به شدت نسبت به «امت» خود بدبین هستند. به رغم برجسته کردن دشمن بیرونی، بیشترین ترس را از مردم عادی کوچه و بازار دارند. کسب هر شکلی از توانایی اعم از توانایی اقتصادی، علمی، و اطلاعاتی باید به شدت کنترل شود. آزادی‌های فردی، به ویژه آزادی‌های ناشی از آگاهی به شدت سرکوب می‌شود. اگر در اسلام سنتی محدودیتی برای دانش‌اندوزی نبود و در واقع فرد مسلمان به شنیدن هر چه بیشتر دعوت می‌شد، اسلام نظامی/پلیسی شده با همه‌ی ابزارهای نظامی که در اختیار دارد جلو نفوذ دانش در جامعه را می‌گیرد.

اسلام مشایی، جایگزینی هم برای علم و آگاهی یافته و ترویج خرافات را یکی از کارآمدترین راه‌های جلوگیری از گسترش آگاهی و تشکیل عقلانیت در جامعه تشخیص داده است تا جایی که حتی جنگ‌های سیاسی و اقتصادی درون‌گروهی خود را هم به گفتارهای خرافی آغشته می‌کند، باشد که از این راه رواج یابند.

د. اسلام نفت و گوشت قربانی: اسلام نظامی و پلیسی مشایی ها ترکیبی از عناصر متضاد و متناقض است. با مروری اجمالی بر ادبیات نقد و شرح این جریان می‌توان صفت‌های مختلفی را فهرست کرد: از «دارای ریشه‌های یهودی» تا «مرتبط با جن» تا «غارتگر بی‌شرم بیت‌المال». خارج از آنچه گفته می‌شود و با مشاهده‌ی چهره افراد منتسب به این جریان می‌توان این فهرست را کامل‌تر هم کرد. این ترکیب افراد و گرایش‌های متضاد که جمع شدن آنها بر اساس هیچ منطقی قابل توجیه نیست را نباید عامل فروپاشی یا نابودی فوری جریان دانست. مکانیسم‌های مدیریتی خوبی در این سامانه تعبیه شده است.

باقی ماندن جریان بیشتر از آن که نتیجه‌ی یک مدیریت مرکزی قوی باشد، نتیجه‌ی یک مکانیسم ساده است: اجزای متضاد سیستم با هم ارتباط و اصطکاک ندارند. تک‌تک اجزای سیستم که در بخش‌های مختلف کار می‌کنند، در حجم عظیمی از مایع لیزکننده‌ای از مشتقات نفت شناور هستند. علاوه بر «دغدغه‌ی بقا به هر قیمتی»، آن‌قدر پول و مواد شبیه به آن دور افراد و گروه‌های به استخدام در آمده توسط این سیستم را فرا گرفته که آنها نه دیگران را می‌بینند و نه حتی درک درستی از موقعیت خودشان دارند.

مجریان اسلام مشایی ـ به بیان آقای مهدوی کنی ـ «کلیت کشور» و در واقع جان و ناموس و دین و توانایی‌های افراد را همچون یک «گوشت قربانی» منبع تغذیه‌ی خود می‌دانند و در این خصلت، تفاوتی میان صدر و ذیل و چپ و راست این جریان وجود ندارد. عامل وحدت آنها یک مدیریت متمرکز و قوی نیست، همین «گوشت قربانی» است.

نسبت اسلام مشایی با طبقه متوسط: برای درک دقیق‌تر مکانیسم کنترل بحران درونی، کافی است نگاهی به حل مناقشه اخیر میان مشایی ـ جعفری بیاندازیم. مسئله اصلی در این مناقشه بحث انحرافی انحراف و خرافه نبود. مناقشه بر سر شیوه‌ی مدیریت طبقه متوسط بود: یک طرف می‌گفت طبقه متوسط را می‌توان رام کرد و خواهان استفاده از انرژی‌های موجود در طبقه متوسط بود و طرف دیگر چنین اعتقادی نداشت و خواهان پایین کشیدن شعله‌ی طبقه‌ی متوسط بود تا بتواند طرح‌های کلان خود را با فاصله‌ی بیشتری از جامعه پیگیری کند. این منازعه تا سر حد هفت‌تیرکشی پیش رفت. اما باز هم نفت به حل بحران کمک کرد و پست وزارت نفت در حل این مناقشه نقشی نمادین یافت. اولی راه را برای دومی باز کرد و به بقای خود ادامه داد تا فرصتی دیگر که جبران کند.

این چهار ویژگی وجه مشترک همه‌ی افراد و گروه‌هایی است که به استخدام اسلام مشایی درآمده‌اند و برای آن کار می‌کنند.

معنای امروزی اسلام ناب

خالص‌ترین شکل اسلام مشایی را می‌توان در سازمان‌های عقیدتی سیاسی نیروهای مسلح پیدا کرد. اگر سری به مساجد شهرک‌های نظامی‌نشین اطراف تهران زده باشید متوجه تفاوت گفتاری خطیبان این مساجد با اسلام سنتی و حوزه‌ای می‌شوید. این خطیبان به‌جای مراجعه به آرای حوزویان، به گزارش‌های نظامی و امنیتی ملی و منطقه‌ای استناد می‌ورزند و بخش‌هایی از برنامه‌های نظامی اسلام مشایی را نمایان می‌کنند.

همچنین، اسلامی که در صداوسیما ترویج می‌شود، شباهت‌ها و پیوندهای ملموس و آشکاری با اسلام مشایی دارد. هنوز هم تلویزیون یکی از مهم‌ترین پایگاه‌های گروه مشایی است. بهترین نمونه تولیدات این گروه را می‌توان در سریال‌هایی مثل «یوسف پیامبر» و «مختارنامه» و «کلید اسرار» مشاهده کرد. همه‌ی سریال‌های دینی که در طول دهه‌ی گذشته از تلویزیون پخش شده است تلاش داشته خطوط موازی و «شباهت‌های» میان چهره‌های تاریخی دینی و رهبر سیاسی این گروه رسم کند؛ در این سریال‌ها تاریخ به گونه‌ای بازنویسی می‌شود که جایی برای معرفی چهره‌ها و گفتمان‌های دست چندم اسلام مشایی به وجود آید. ادامه پخش این سریال‌ها و برنامه‌های مشابه از تلویزیون جمهوری اسلامی را می توان به عنوان نشانه‌ای از «زرگری» بودن جنگ داخلی اسلام مصباح‌ـ‌مشایی ارزیابی کرد.

نسخه‌های پیشین اسلام مشایی را می‌توان نزد افرادی مثل سعید مرتضوی و سعید امامی یافت. هر سه‌ی این نسخه‌ها امروز منسوخ شده‌اند و بنابراین باید جای خود را به چهره‌های پنهان‌تر و کارآمدتر دهند. به نظر می‌رسد بعد از تجربه‌ی سعید اسلامی، چهره‌های جدیدتر توانسته‌اند با روش‌های مختلف، مصونیت‌های ویژه‌ای برای خود ایجاد کنند.

اسلام مشایی از ابتدای دهه‌ی هشتاد (از زمان برخورد با نمایندگان اسلام نهضت آزادی و زندانی کردن آنها) از پشت پرده بیرون آمده و حضور آشکارتری در حاکمیت داشته است. این اسلام هم چنان که نشان داده، توانایی قرار گرفتن در نقش دولت را ندارد، اگرچه می‌تواند با ایجاد بحران‌های کوچک یا بزرگ این ناتوانی را پوشانده و با تفسیر آموزه‌های اسلام سنتی بر اساس نظریه‌ی «ماتریالیسم تاریخی»، آینده‌ای خیالی برای خود ترسیم کند.

آزادی عمل در استفاده از ابزارهای سرکوب نظامی برای برخورد با انتقادها، حتی در مقابل نیروهای اسلام سنتی و حوزه‌ای، و آزادی استفاده از تمامی ذخایر انرژی فرهنگی و طبیعی برای نابود کردن توانایی‌های مردم، از جمله ماندگارترین فصل‌های پرونده‌ی این جریان خواهد بود.

پنجم: وضع کنونی؛ استیلای اسلام مشایی بدون بدنه‌ی اجتماعی

در این مدل از تحلیل است که معلوم می‌شود همه‌ی بحث‌های موجود در باب ناهمخوانی اسلام و دموکراسی یا جمهوریت و اسلامیت، بیشتر به این خاطر بوده که اسلام مشایی نسخه اصیلی فرض شده است. این نگاه روندشناسانه نشان می‌دهد که از ابتدای حیات جمهوری اسلامی روایت‌های مختلفی از اسلام بر کرسی نشسته است. می‌بینیم که این تنوع و تفاوت به حدی است که اسلام سیاسی مورد نظر رهبر اول جمهوری اسلامی نه تنها از صحنه سیاست طرد شده که هم‌اکنون در زندان اسلام مشایی‌ـ‌نظامی به سر می‌برد.

اگر بر اساس یک تاریخ‌نگاری انتزاعی و غیرخطی، روند تحول در اسلام مورد نظر جمهوری اسلامی را رسم کنیم بی‌شک متوجه این نکته خواهیم شد که اسلام در طول این سه دهه از یک اسلام به نسبت واقعی و مبتنی بر کتاب و فقه و اصول و بحث و حدیث و تفسیر فاصله گرفته و تبدیل به اسلامی مبتنی بر خواب و رمالی و رویابافی و کف‌بینی و راهبردهای من‌درآوردی شده است. این فرار از واقعیت به خیال نتیجه سر‌خوردگی از واقعیت است. جمهوری اسلامی نتوانسته حتی اسلام مورد نظر فقها و مراجع را اجرا کند و از این رو به اسلامی مبتنی بر وهم و خیال روی آورده است. اگر برای خطیب جمعه اول انقلاب استناد به حدیثی معتبر اهمیت داشت، امروز خطیبان در همان جایگاه خطبه خواب می‌بینند و به استناد خاطرات آدم‌های خیالی، رهبران سیاسی خودشان را تا حد مسیح و حتی اعلی‌تر از او بالا می‌برند.

به هر حال، واقعیت این است که در غیاب سه روایت قوی تکیه‌ای، حوزه‌ای و نهضت آزادی، دولت و کلیت حاکمیت به دست اسلام مشایی افتاده است.

اسلام بدون مسلمانان

این اسلام به رغم استفاده از مشاوره کارشناسان اطلاعاتی کشورهای بلوک شرق سابق و اجرای عملیات مختلفی از قبیل «مهندسی فرهنگی» و «جراحی اقتصادی» و «شیمی‌درمانی سیاسی» و با بازی‌های حساب‌شده با اقتصاد و جامعه و مسکن و تغذیه و معیشت مردم در جهت پیشبرد اهداف سیاسی و اقتصادی، هنوز نتوانسته جامعه را با خود همراه کند.

جمله‌هایی از جنس «باورها و عقاید اسلامی را به عمق جان مردم رسوخ دهید» که تیتر برجسته‌ی روزنامه‌های جریان اسلام مشایی می‌شود همه‌ی شخصیت، ذهنیت و روش آنها را برملا می‌کند: اول، همه مردم را کافرانی می‌دانند که باید مسلمان شوند؛ دوم، اسلام را امری دستوری و فرمایشی می‌دانند؛ سوم، همین فهم دستوری از اسلام در یک دستور ساده خلاصه نمی‌شود و آغشته به برداشت‌های التقاطی خطرناکی است تا جایی که از آموزه‌های مهندسی و پزشکی برای ترویج اسلام استفاده می‌کند و چهارم، برملاکننده‌ی شکست آنها در ترویج برداشت خود از اسلام است. اگر همین مردم سه دهه‌ی پیش انقلاب «اسلامی» کردند، دیگر تزریق اسلام به قلب مردم چه معنایی دارد؟

گفتارهای دیگری از جنس «راه‌اندازی حوزه در دانشگاه» که توسط معاون فرهنگی فعلی وزارت علوم دنبال می‌شود نشان مشابهی از شکست در «افزایش نفوذ اجتماعی» اسلام مشایی دارد. این طرح در ظاهر در جهت اسلامی کردن دانشگاه‌ها طراحی شده و پشت آن اراده‌های عجیبی برای راه‌اندازی مراکز آموزشی موازی با حوزه وجود دارد. به نظر می‌رسد مقاومت‌های خوبی از جانب حوزه در برابر طرح ایجاد شده، امری که فاصله شدید میان اسلام مشایی و اسلام سنتی را آشکار می‌کند.

به این ترتیب، اسلام مشایی به رغم قرارگرفتن در موقعیت قدرت همچنان در حسرت یک بدنه‌ی اجتماعی به سر می‌برد.

دو سکه رایج اسلام

دینداری در جامعه ایرانی را به وجهی می‌توان به واحد پول تشبیه کرد. دولت یک واحد پول دارد و مردم واحدی دیگر. سکه دولتی را که به دست مردم بدهی در یک آن به واحد خودش ترجمه می‌کند. به جز در برخی مناسبات رسمی، مردم واحد پول دولتی را نمی‌شناسند. چون این دوگانه‌گی ریشه‌های اسطوره‌ای عمیقی دارد با تغییر در واحد پولی دشوار است بتوان تصور کرد تغییری در اصل دوگانه‌گی ایجاد شود. اسم خیابان‌ها و محلات شهرها هم چنین وضعیتی دارند. این ذهن مترجم مردم در حوزه دینداری بیشتر از همه جا فعال است. انگاره‌ها و مفاهیم «تزریق» شده توسط دولت اثری بر زیرساخت‌ها و استخوان‌بندی‌های دینی جامعه ندارد و تا رسیدن به آنجا از هزار صافی و غربال می‌گذرد.

امروز با قاطعیت می‌توان ادعا کرد در میان دینی که همه‌ی حاکمیت‌های گذشته ترویج کرده‌اند اعم از شیعه و سنی و حتی پیش از اسلام، دین ساخته شده در حاکمیت مشایی بیشترین فاصله را با انگاره‌های دینی موجود در اعماق جان مردم دارد.علت اصلی این فاصله را باید در تفرعن حاکمیت و در تلاش برای ساخت دین با استفاده از انگاره‌های خرافی و بیگانه دانست.

زنده به گور کردن مسلمانان

در عین حال گفتن این که اسلام ساخته شده در محورهای مرکزی و پیرامونی مشایی با اسلام مردمی فاصله دارد نباید خطرهای نهفته در استیلای اسلام مشایی را ب‍پوشاند. درست است که اسلام مشایی مجالی برای پیشرفت ندارد اما نمی‌توان انکار کرد که تا حد زیادی باعث توقف در کلیت پروژه‌ی دین و شیوه‌های استفاده از آن برای ساختن جهانی بهتر در جامعه ایران بوده است. پیش از این و در زمان استیلای مغول هم چنین تجربه‌ای داشته‌ایم. مهم‌ترین خطر آن است که اسلام مشایی می‌تواند همه‌ی پویایی‌های دین را متوقف کرده و با ساخت تصویری مهندسی شده از دین، خود را به عنوان تنها مفسر و مجری دین معرفی کند. می‌تواند انگاره‌های خرافی را به عنوان دین احیا کند؛ می‌تواند دین را زنده به گور کرده خودش را برای مدت قابل توجهی به عنوان دین جا بزند. می‌داند که تنها راه باقی ماندن بر کرسی حاکمیت در ایران، بهره‌برداری از دین به عنوان یک ابزار است.

هالیوود اسلامی

برای نمونه،‌ ماه رمضان رسید، زمانی یگانه نه تنها برای بازاندیشی در خود و در جامعه و در تاریخ، که در بازاندیشی کلیت پروژه‌ی اسلام. از مدت‌ها قبل شاهد تلاش اسلام مشایی برای تسخیر همه‌جانبه‌ی این ماه و امکانات آن هستیم. تلویزیون ضرغامی ـ یکی از «مریدان» مشایی و مدافع و مروج علنی خوانش او ـ امسال هم تا نمایش‌های مطلق هالیوودی پیش خواهد آمد تا حواس مردم را از رمضان پرت کند؛ رمضانی که بیش و پیش از هر چیزی مردم را به خواندن و تأمل دعوت می‌کند، به قول ضرغامی تبدیل به جشنواره‌ی سریال‌های تلویزیونی می‌شود. جشنواره سریال‌های تلویزیونی به تنهایی بد نیست اما کیست که در این سریال‌ها متوجه تزریق سنگین خرافات در لباس دین نشود؟ چه کسی هست که متوجه پروژه‌ی بسط پوشش کمیته‌ی امداد روی کلیت جامعه ایرانی نشود؟ چه کسی هست که متوجه بر هم زدن فضای تأمل و تدبر نشود؟

ششم: چه باید کرد؟

با توجه به شرایط و تجربه‌های موجود، شکی نیست که ادامه حاکمیت اسلام مشایی هم برای میهن و هم برای دین خطرناک است. با مروری اجمالی بر اخبار می‌توان دید که دولت و حاکمیت مبتنی بر اسلام مشایی در حوزه بهداشت، آموزش و اشتغال به مرز فاجعه‌ی کامل رسیده است. هم بر اساس ترازهای جهانی و هم با یک نگاه تطبیقی و تاریخی، در هیچ یک از برنامه‌های اجرا شده توسط اسلام مشایی پیشرفتی نداشته‌ایم. فقط خرافات است که حرف اول را می‌زند. به جای آموزش، خرافات؛ به جای بهداشت، خرافات؛ به‌جای زیرساخت‌های کلان اجتماعی، خرافات.

یکی از مهم‌ترین چالش‌های متناقض‌نما بر سر راه دین، اعم از اسلام و زرتشتی و یهودیت و مسیحیت و غیره، تبدیل‌پذیری ساده‌ی آن به خرافات است. درست است که همه‌ی این ادیان برای مبارزه با خرافات به میدان آمده‌اند اما تجربه‌ی اسلام مشایی و نوع استفاده‌ی این گروه از دین نشان داد که چقدر ساده می‌توان دین را به ضد دین و به خرافات تبدیل کرد و از دستورات دینی برای از میدان به در کردن دین‌داران استفاده کرد.

این یادداشت خود را در مقام تجویز کننده راه برون رفت از این وضعیت نمی‌داند اما برای پ‍یشبرد بحث، بیان چند نکته و پیشنهاد برای ادامه‌ی بحث را خالی از فایده نمی‌بیند:

اول، نباید از خاطر دور داشت که دین در ایران پدیده‌ی مهمی است. از یک سو، مردم ایران بنیادهای ذهنی و اسطوره‌ای قوی‌ای دارند که بخش مهمی از آن بافت دینی غیرقابل انکاری دارد؛ و از سوی دیگر، تجربه‌های ناخوشایندی از حاکمیت دینی را در دهه‌های اخیر پشت سر گذاشته‌اند تا جایی که بخش مهمی از توانایی‌های فردی و جمعی مردم برای حضور در دنیای جدید به نام دین متوقف شده و در عوض نام آنها در کنار اسامی نامربوطی مثل بن‌لادن نشسته است. هر دو روی این تجربه مهم است. این ابعاد ایجابی و سلبی دین، به پخته‌ترین و شیرین‌ترین وجه در زبان مردم ایران نمودار شده است. اگر در کوچه‌ها و خیابان‌های شهرهای ایران پرسه بزنید آدم‌های ساده و در عین حال خلاقی را می‌بینید که با زبانی دینی به دین دشنام می‌دهند. مشابه این رفتار را در زبان اپوزیسیون با سواد خارج نشین هم می‌توان مشاهده کرد. آنها بزرگان دین را «نفرین» می‌کنند و وقتی این تناقض زبانی را نشان‌شان می‌دهی تازه متوجه می‌شوی که خودشان آگاهی خوبی از علت این تناقض دارند. دین را نه با دستور یک نفر می‌توان در جامعه «تزریق» کرد و نه می‌توان آن را از جامعه جمع کرد.

دوم، هیچ برداشت و روایتی از اسلام را نمی‌توان نابود کرد. همان‌طور که هیچ گفتمانی را نمی‌توان نابود کرد. هر چهار کلان-‌روایت معرفی شده در این یادداشت و همه‌ی خرده-روایت‌هایی که در اثر ترکیب‌های مختلف این چهار روایت به میدان آمده‌اند، ممکن است به زور یا در اثر ناتوانی از میدان به در شوند اما نیست و نابود نمی‌شوند. آنها در گوشه‌های جامعه و در میان مردم به زندگی خود ادامه می‌دهند و با آماده شدن شرایط درونی و بیرونی دوباره به میدان می‌آیند. گفتمان‌ها ضعیف می‌شوند، به حاشیه رانده می‌شوند، با هم ائتلاف می‌کنند و به زایش گفتمان‌های جدید کمک می‌کنند؛ اما هیچ گفتمانی، حتی گفتمان‌های پدید آمده در فرآیندهای شبیه‌سازی و مهندسی را نمی‌توان نابود کرد. البته همان‌طور که اشاره شد، اسلام مشایی به خاطر هویت سیال و پنهانی که دارد و به خاطر هراسی که از بیان دارد، یک گفتمان به حساب نمی‌آید و از این رو با یک انقلاب شناختی و بیانگرانه خاموش می‌شود.

سوم، هر روایتی برای غنی شدن ناگزیر از بیرون رفتن از خود به سوی جهان واقع و مواجهه با دیگران است. در میان این چهار اسلام، «اسلام تکیه‌ای» کمترین توانایی را برای از خود به در شدن دارد. «اسلام حوزه‌ای» با همه‌ی توانایی ذهنی و فردی که دارد در سطح جمعی و ساختاری هنوز ملزم به خواندن متون با روش پیشینیان است. «خواندن اعتقادی» مهم‌ترین عامل در جا زدن این نسخه از اسلام است. تجربه نشان داده است اگر همین متون به روش «انتقادی» یا «تحلیلی» خوانده شود، می‌تواند به تولید معناهای جدیدی انجامد و فضاهای زیستی و کاری تازه‌ای در برابر اسلام حوزه‌ای بگشاید. در این میان، فقط دو «اسلام نهضت آزادی» و «اسلام مشایی» با واقعیت بیرونی دست و پنجه نرم می‌کنند، اولی با چشمی شسته و گوشی شنوا و دومی با رویی ترش و روحیه‌ای مملو از ادعا و پارانویا و ذهنی پر از نقشه‌های پیچیده برای آینده‌ی دیگران. برای پویاسازی و سالم‌سازی هر خوانشی از دین باید سطح تماس دوسویه‌ی آن با دیگران را افزایش داد: تماس با خوانش‌های دیگر، با مردم، با واقعیت‌های روزمره.

چهارم، با توجه به رخدادهای منطقه، تولید و بازتولید اسلام حتی برای مصرف داخلی دیگر امری ملی و بومی نیست و مراکز دیگری در جهان فعال شده‌اند که ممکن است نسخه‌ای جهانی و همه‌پسند از اسلام ارائه دهند که بی‌شک وارد ایران هم خواهد شد. دقت مردم ایران در پیگیری اخبار منطقه بی‌نظیر است. بیرون راندن نرم یا خشن نسخه‌های «تکیه‌ای»، «حوزه‌ای» و «نهضت آزادی» از میدان فعالیت اجتماعی، مجال بی‌نظیری برای گسترش نسخه‌ی «نوعثمانی» اسلام در ایران است. اسلام سالم هم باید راه‌های ارتباط با این جریان‌ها را پیدا کند.

پنجم، نباید نقد درونی دین و خوانش‌های درون‌دینی را به فراموشی سپرد. نقد بیرونی از دین بیشتر به نقد یک تماشاچی بیرون از بازی می‌ماند. شاید بخشی از همین وضع موجود و استیلای اسلام خرافی گروه مشایی، حاصل دو دهه تلاش متفکران معاصر مسلمان برای رسیدن به نوعی نگاه بیرونی و و اجرای نقد از بیرون باشد. اما راه نقد اصولی و اصلاح اساسی دین، خروج از دین نیست. توجه داشته باشید که مهم‌ترین اسلحه اسلام مشایی هم چیزی جز «تکفیر» نیست. راهبردهای اصلی به کار گرفته شده در مجموعه برنامه‌های «هویت» در سطوح فردی و جمعی هنوز هم به کار گرفته می‌شوند. اولین گام آنها برای از میدان به در کردن مخالفان تکفیر است. این در حالی است که بسیاری از فعالان فکری در این سال‌ها اعلام خروج از دین کرده‌اند. جالب اینجاست که امروز می‌بینیم که بسیاری از آنها از دین خارج نشده و فقط در مقام لج اعلام خروج کرده‌اند. اگر مسئله ما زدودن پیرایه‌های ضدانسانی و خرافی و میلیتاریسم کور از دین است، همه‌ی این کار را نمی‌توان خارج از دین انجام داد. ما مسلمان شده به دست روحانیتی همبسته با جامعه هستیم، آن روحانیت نه دستی آلوده به خون مردم داشت و نه در برابر ظلم و خون‌ریزی سکوت می‌کرد. باید به آنها بگوییم پوشاندن موی زنان به ضرب باتوم و پلیس هیچ تفاوتی با زنده به گور کردن دختران در عصر جاهلیت ندارد. بیایید به آنها نشان دهیم چگونه اسلام را به ضد اسلام و دین را به ضد دین تبدیل کرده‌اند.

ششم، شواهد زیادی وجود دارد که نشان می‌دهد ایرانیان به صرافت طراحی و ساخت نسخه‌ی تازه ای از اسلام افتاده‌اند: یک اسلام سالم که به آلودگی‌های مختلف ناشی از توهم قدرت آلوده نشده و به تسخیر شر نیافتاده است. به وضوح می‌توان دید که این اسلام در میان مردم جریان دارد. به عنوان نمونه اسلام آمنه بهرامی را با اسلام حاکمیت مقایسه کنید. اسلام مردمی آمنه از نظر اخلاقی و انسانی بسیار سالم‌تر و پیشرفته‌تر از اسلام مبتنی بر طرد و تکفیر و زندان حاکمیت مشایی است. چنین اسلامی در لایه‌های دیگر جامعه هم رشد می‌کند. بر اساس تجربه‌های امروزی و سابق آنها، می‌توان بخش‌ها و ابعادی از این اسلام را پیش‌بینی کرد: آنها بیش و پیش از هر چیزی، اسلامی می‌خواهند که فرد، سازمان، گروه یا نهادی نتواند آن را تسخیر کند؛ اسلامی که بازیچه دست افسران اطلاعاتی کشورهای عضو پیمان سنتو قرار نگیرد. آنها اسلامی می‌خواهند که به بهانه مقابله با غرب و جنگ با اسرائیل، مردم خود را به بند نکشد. آنها اسلامی می‌خواهند که همه‌ی توانایی‌های خدادادی مردم را برای حضوری فعال در جهان امروزی به رسمیت بشناسد و پرورش دهد.

اسلام سالم آینده فقط در پیوند با یک آگاهی اخلاقی ـ سیاسی از این جنس ظهور می‌یابد. در اینجا دیگر سیاست فقط به معنای در دست گرفتن یا دخالت در حکومت نیست بلکه بیشتر متضمن آگاهی از شیوه‌های بازتولید قدرت غیرانسانی در ساختارهای اجتماعی و بازتولید جاهلیت در میانه‌ی توهم اقتدار است.

در اولین و آخرین دادگاهی که برای متهمان معترض به نتیجه انتخابات دهم برگزار شد، متهم اصلی کسی یا چیزی جز همین «آگاهی» نبود: یک آگاهی تحلیلی و انتقادی که به فهمی متقن و عینی از شیوه و شرایط وجودی ما و نسبت ما با دیگران منتهی می‌شود. اسلام سالم فقط از راه پیوند با یک بینش اخلاقی ـ سیاسی از این جنس رشد می‌کند. این بینش می‌تواند به اسلام بگوید از چه زمانی در خدمت جاهلیت قرار گرفته یا ممکن است قرار گیرد؛ این همان بینشی است که می‌تواند اسلام را برای اسکن انتقادی بدن خود در برابر همه‌ی آفات و ویروس‌ها و خرافه‌ها توانا سازد.

هفتم، همه‌ی تجربه‌های تاریخی و اخیر نشان از آن دارد که در میان چهار اسلام معرفی شده در این یادداشت، اسلام نهضت آزادی نجیب‌ترین و نزدیک‌ترین اسلام به اسلام رایج در اعماق دل جامعه است. همخوانی این اسلام با جامعه، یک همخوانی مصنوعی و حاصل یک فرآیند مهندسی‌شده نیست. هزاران رگ و ریشه‌ این دو را به هم پیوند داده است. هر دو اسلام حاکم در تاریخ جمهوری اسلامی (یعنی اسلام حوزه‌ای مورد نظر رهبر اول و اسلام مشایی مورد نظر رهبر دوم) از هیچ تلاشی برای توقف پیشرفت نظری و اجتماعی این اسلام کوتاهی نکردند چنان که برخی شاخه‌های آن در آستانه‌ی خشکی قرار گرفت و نیاز به آبیاری جدی دارد. به رغم توقف تحمیلی سی‌ساله بر این خوانش از اسلام، باز هم می‌توان رگه‌های مهمی از معنا را اینجا یافت، رگه‌هایی که به درستی توسط جامعه کشف شده و هیچ قدرتی نمی‌تواند مانع از پیگیری‌های آنها شود. اگر دین در ایران مهم است که هست، هر طرحی که برای دولت آینده داریم، چه دینی و چه غیردینی، راهی جز مشورت با این اسلام ندارد.

در شرایط اسارت عقل؛ بازخوانی پیام نوروزی خامنه‌ای و احمدی‌ن ژاد
مارس 22, 2011

پیش‌نوشت: در شرایطی به سر می‌بریم که هر شکلی از عقل، خرد و تدبیر زندانی شده است. اگرچه زندان‌های کشور و پایتخت زندان‌های کشور، زندان اوین توانایی گنجاندن همه مغزهای این کشور را ندارد، اما متأسفانه باید پذیرفت که با مسدود کردن راه‌های اطلاع‌رسانی و چرخش دانش و اطلاعات و آگاهی توانسته‌اند هر شکلی از عقل را در این کشور به بند بکشند. این یادداشت که چکیده بحث‌های دو روزه‌ی چند دانشجو و شهروند ساده است تلاش دارد ناکارآمدی زنجیرهای اطلاعاتی را نشان داده و نسبت به پیامدهای به اسارت کشیدن عقل در ایران هشدار دهد. از نظرآنان بارزترین نتیجه‌ی این وضعیت، در گفتار خود مسئولان بروز می‌یابد ـ کاتب: مجتبی هروی.

ترکیب، در هم آمیخته شدن و بعد جابه‌جایی زبان، رفتار و جایگاه رهبری و ریاست جمهوری یکی از پدیده‌‌های معنادار در جمهوری اسلامی متأخر است به گونه‌ای تبدیل به مهم‌ترین نشانه‌ی آن شده است. محمود احمدی‌نژاد از ابتدای ظهورش (حتی به عنوان شهردار) تا کنون در مقام رهبری قرار گرفته و تلاش می‌کند از گفتارهای اجرایی معمولی پرهیز کند، رفتاری که سید علی خامنه‌ای را وادار به ترک مقام رهبری خود و انتخاب زبانی اجرایی‌تر کرده است.

در این یادداشت تلاش داریم با تحلیل پیام‌های نوروزی این دو، به بررسی ابعاد این جابه‌جایی بپرداریم.

پیام نوروزی رهبری و ریاست جمهوری به لحاظ پردازش رسانه‌ای کار یک نفر یا یک ایدئولوژی است. هر دو در یک استودیویی با ظاهر یک اتاق در کنار نمادهایی به دقت انتخاب شده پیام خود را خواندند. فیلم‌برداری فقط با یک دوربین انجام شد و فاصله افراد با دوربین یکسان بود. نگاه هر دو به دوربین یکسان بود و به نظر می‌رسید متن را از روی دوربین می‌خوانند. بر خلاف همیشه، آقای خامنه‌ای یادداشت‌های خودش را در دست نداشت در حالی که احمدی‌نژاد با یکی دو بار نگاه کردن به کاغذهایی کوچک به سبک پیشین خامنه‌ای، تلاش داشت بگوید از روی دوربین نمی‌خواند.

متن سخنرانی خامنه‌ای ۱۰۴۸ کلمه و متن سخنرانی احمدی‌نژاد ۱۴۴۹ کلمه بود. ممکن است طول این دو سخنرانی با هماهنگی پیشین نوشته شده باشد: ۱۵۰۰ کلمه برای احمدی‌نژاد و ۱۰۰۰ کلمه برای رهبر. البته می‌توان با پذیرش این استدلال که بیت رهبری از جایی دستور نمی‌گیرد، این نظر را رد کرد. به‌هر حال، اگر چنین هماهنگی دقیقی انجام شده باشد، می‌توان حدس زد مرکز اصلی هماهنگی در کدام طرف باشد.

مهم‌ترین نکته در سخنرانی رهبر، تکیه بسیار زیاد او به ارائه گزارش (البته برای اولین بار و بدون آماده‌سازی و زیرسازی‌های رسانه‌ای) از کارهای انجام شده است. به عنوان مثال او به «عرصه‌ی تولید علم» اشاره می‌کند و برای اولین بار اعلام می‌کند «طبق آمارهائی كه مراكز متخصص جهانی و مراكز بین‌المللی اعلام میكنند، مشاركت كشور ما در پیشرفت علمی و تولید علم در دنیا بیش از یازده درصد است.» اگرچه ایشان نام آن مرکز متخصص جهانی را نمی‌برد اما آشکار است که تنها یک مؤسسه به نام آی‌اس‌آی این آمارها را ارائه می‌کند. در سال گذشته هیچ یک از دانشگاه‌های ایران در رتبه‌بندی آی‌اس‌آی به جایگاه بالایی دست نیافتند و افزون بر این، بر خلاف نظر مثبت رهبری در استناد به این مراکز، مسئولان وزارت علوم، همیشه مؤسسه آی‌اس‌آی را یک مؤسسه صهیونیستی معرفی می‌کنند. کافی است نام همین مؤسسه را یک بار در کنار واژه‌هایی مثل لابی، اسرائیل، صهیونیسم، یا واژه‌های مشابه جست‌وجو کنید.

آقای خامنه‌ای در پیام نوروزی خود نه در قالب یک رهبر که در هیئتی نزدیک به یک مقام اجرایی ظاهر شد. اگر مثل ما محصوران در خانه مجبور به شنیدن هزار باره‌ی حرف‌های او باشید متوجه می‌شود که او گزارش می‌دهد، تلاش دارد حرف مستند بزند، آمار ارائه می‌دهد. به نظر من اگر وقت بیشتری داشت، از قیمت تخم‌مرغ و قیمت بورس و توزیع یارانه‌ها هم می‌گفت.

سخن خامنه‌ای از انگاره‌های دینی تهی‌تر شده و چون ناچار از استناد به واقعیت است مملو از شک و اما و اگر شده است (این برداشتی شهودی از روی همین یک متن است و نیاز به تحلیل سخن او در بازه‌ی زمانی طولانی‌تری دارد). او حتی وقتی می‌خواهد عنوان سال جدید را مشخص کند هم با شکی کشنده مواجه است. مثل همیشه این «دشمن» است که برنامه او را تنظیم می‌کند و او ناچار است که از روی طرح‌های «دشمن» طرحی وارونه بچیند. به نظر می‌رسد این اولین بار است که در میان پروژه‌های متکثر دشمنان بی‌شمارش مانده است کدام یک را برای تعیین هویت خودش انتخاب کند: «البته در عرصه‌ی فرهنگی هم فعالند، در عرصه‌ی سیاسی هم فعالند، در عرصه‌ی انحصارات علمی هم فعالند» و دست آخر تصمیم خودش را می‌گیرد که « اما در عرصه‌ی اقتصادی فعالیت بسیار زیادی دارند» و مثال از تحریم‌ها می‌آورد و این که آنها این برنامه‌ را «دنبال می‌کنند». قبول ما هم همین را دنبال می‌کنیم اما انتظار داشتیم رهبر ما نه از میان پروژه‌های دشمنان که از دل همان بصیرتی که خودش می‌گوید یک برنامه استخراج کند.

در این پیام خامنه‌ای چهار بار واژه «دشمن» تکرار شده است و در هر چهار بار این واژه به صورت جمع به کار برده شده است. به جز واژه‌ی دشمنان، کل متن حاوی دو واژه منفی دیگر است: ترفند و تحریم که از هر دو به عنوان فعل دشمن یاد می‌شود. در بقیه متن با آن که معلوم است ایشان ناراحتی‌هایی دارند، اما از حسن تعبیر استفاده می‌کند برای مثال در مورد حوادث منطقه می‌گوید: «عید را بر ما گوارا نمیکند» یا در جایی که از سیر پیشرفت کشور ناراحت است می‌گوید: «لیکن حرکت ما باید به نحوی باشد که بتوانیم این دهه را به معنای حقیقی کلمه مظهر پیشرفت و مظهر استقرار عدالت در کشورمان قرار بدهیم».

در این متن واژه ایران چهار بار و در هر چهار بار با منظور «ملت ایران» تکرار شده است.

مخاطب سخن خامنه‌ای چهار دسته‌اند و خامنه‌ای در مخاطب قرار دادن آنها دچار ذهنی آشفته می‌شود و نمی‌تواند ملت خودش را زیر یک پرچم و به قول خودش «به تمامه» جمع کند. ابتدا او نوروز را به سه دسته تبریک می‌گوید: «به همه‌ی هم‌میهنان عزیزمان در سراسر کشور»، «به همه‌ی ایرانیانی که در کشورهای دیگر، در سراسر جهان ساکن هستند»، و «همچنین به ملت‌های دیگری که برای نوروز ارزش و احترام قائل هستند» اما بلافاصله بقیه مسلمانان جهان را به خاطر می‌آورد که نوروز عیدشان نیست و در شرایط بحرانی زندگی می‌کنند. «البته حوادث تلخی که در برخی از کشورها نسبت به مردم انجام میگیرد …عید را بر ما گوارا نمیکند و مانع از این است که انسان شادی عید را بتمامه احساس کند». معلوم نیست باید جشن بگیریم یا نگیریم.

از سوی دیگر، می‌دانیم حوادث دیگری در داخل کشور هم رخ داده است که خامنه‌ای به آنها اشاره‌ای نمی‌کند و بیشتر از حوادث بیرونی بر ناگوارایی عید و بر ناتمامی شادی او اثر گذاشته است.

از طرف دیگر، احمدی‌نژاد در پیام نوروزی خود از پوستین ریاست جمهوری خارج شده و برای بر دوش انداختن ردای رهبری تمرین می‌کند. این ویژگی احمدی‌نژاد جدید نیست و او در همه دوره‌ها، حتی در زمان شهرداری همین رویه را داشت.

احمدی‌نژاد در پیام نوروزی خود به هیچ وجه آماری از کارهای گذشته ارائه نمی‌کند. برخلاف خامنه‌ای که تلاش دارد بگوید در سال گذشته همتی مضاعف و کاری مضاعف در جریان بود و معلوم است کسی را هم ندارد که این آمارها را برایش مرتب کند، احمدی‌نژاد خود را از ارائه هر شکلی از آمار بی‌نیاز می‌داند: «راه‌ها، راه‌آهن‌ها، بزرگراه‌ها، ‌دانشگاه‌ها، بیمارستان‌ها، ‌فرودگاه‌ها، بندرها، کتابخانه‌ها و مراکز گوناگون در دست ساخت است» و وقتی هم بخواهد آمار ارائه دهد به صورت اتفاقی یک عدد بزرگ را انتخاب می‌کند: «در بخش تولید،‌صنعت، کشاورزی، خدمات و سرمایه‌گذاری ان‌شاءالله ایجاد 2.5 میلیون شغل در دسترس ملت ایران قرار خواهد گرفت.» وعده‌های نامشخص می‌دهد: «ظرفیت‌های ملت ایران و تجربیات سال‌های گذشته به ما این امید را میدهد که ظرف دو الی سه سال به لطف خدا مشکل بیکاری را از این سرزمین نورانی ریشه‌کن کنیم.» و در جایی دیگر به زبانی پیشگویانه می‌گوید «یک جوشش و شکوفایی علمی در ایران در حال وقوع است» و بعد با امید و آرزو بیان می‌کند «امیدوارم …. حجم فعالیت‌های عمرانی در سال جاری دو برابر شود»

مخاطب احمدی‌نژاد کسی جز امام عصرِ اختصاصی خودش نیست. او به «امام عصر» می‌گوید که چه کارهایی انجام شده است و چه چیزهایی «در دسترس ملت ایران قرار خواهد گرفت». به جز سلام اولیه که آن هم با سلام به «امام عصرعلیه السلام» آغاز می‌شود و بعد با سلام به « همه ایرانیان، رهبری عزیز، خانواده‌های معظم شهیدان، جانبازان و آزادگان و همه بشریت» ادامه پیدا می‌کند، همه متن در قالب یک گزارش به «امام عصر» نوشته شده است.

مهم‌ترین نکته جدیدی که در این متن وجود دارد دفاع احمدی‌نژاد از نوروز در برابر «امام عصر» است. او که مدتی پیش از این مخالف تعطیلات نوروز بود، حال نوروز را هدیه ملت ایران به بشریت معرفی می‌کند و از امام عصرش می‌خواهد این هدیه را از ملت ایران بپذیرد.

احمدی‌نژاد برای پیشرفت کارهای خودش از امام عصرش تشکر می‌کند: «البته این همبستگی، هوشمندی و ظرفیت مرهون عنایت و هدایت و مدیریت امام عصرعلیه السلام است.» در زبان متدینان ایرانی، این اولین بار است که برای بیان و توصیف کمک‌های «امام عصر» از واژه مدیریت استفاده می‌شود. «مدیریت» مجموعه روش‌هایی بوروکراتیک است که به فرآیندهای عقلانی و زمینی خاصی اشاره دارد و کمتر در چارچوبی دینی از آن استفاده می‌شود. احمدی‌نژاد با استفاده از این واژه تلاش دارد بگوید به امام عصرش به صورت مستقیم در کارها دخالت می‌کند. او با تکیه بر امام عصرش، اهداف سیاسی و اقتصادی خود را به پیش می‌برد.

نیازی به خرید و استفاده از دستگاه‌های شنود گران‌قیمت با پول مردم نیست، از همین پیام کوتاه هم می‌توان به پستوهای ذهن گروه احمدی‌نژاد راه پیدا کرد. به‌رغم همه دغدغه‌های آشکار آقای خامنه‌ای برای پوشاندن بخش‌هایی از شخصیت احمدی‌نژاد و ناکارآمدی‌هایش، دغدغه‌هایی که در سخنرانی مشهد به صورت فریاد بیان شد، محمود احمدی‌نژاد به صورت کامل از زیر پرچم خامنه‌ای بیرون آمده است. از نظر احمدی‌نژاد رهبری واقعی ایران در حال حاضر در دست «امام عصر» است. او فقط به «امام عصر» گزارش می‌دهد و اولین کسی است که به این توفیق نایل آمده است. هیچ کس دیگر، حتی خامنه‌ای چنین توان یا لیاقتی ندارد.

باید همه گفتارهای احمدی‌نژاد را برای شناسایی امام عصر مورد نظر او گردآوری و تحلیل کرد. در عین حال اگر بخواهیم در سطح همین پیام نوروزی کار کنیم، می‌توان شاهد یک تفاوت بنیادین بین امام عصر مورد نظر احمدی‌نژاد و دوازدهمین امام شیعیان شد. در حالی که به اعتقاد قابل احترام شیعیان، امام زمان آگاه به مسائل مردم است، گزارش‌های احمدی‌نژادی به امام عصرش، با این باور نوشته شده است که او از هیچ جا خبری ندارد. گویا ایشان هم بیتی قابل کنترل دارند و احمدی‌نژاد باید گزارش بدهد.

تنها وقتی که احمدی‌نژاد خود را یگانه مجری و گزارشگر وضع موجود بداند، او به توانایی‌های دیگری هم دست می‌یابد. از نظر او «مدیریت مادی و بریده از آسمان به پایان راه رسیده است»احمدی‌نژاد می‌تواند به امام عصرش آماری دروغین ارائه کند که در هیچ مرکز معتبری ثبت نشده است: «بیش از یک میلیون و ششصد هزار شغل به عنوان یک رکورد بیسابقه در ایران ثبت و ایجاد شد».

به این ترتیب، پرتاب شدن احمدی‌نژاد از حاشیه‌های محافل اطلاعاتی به پست ریاست‌جمهوری او را به توهم رهبری کل جهان انداخته است. از سوی دیگر، ناکامی‌های خامنه‌ای در پست‌های اجرایی او را، حتی وقتی در موقعیت رهبری نشسته، به پیگیری دغدغه‌ها و وسوسه‌های ریز و اجرایی انداخته است. با آن که این وضعیت می‌تواند جوک‌ها و لطیفه‌های مفرحی را برانگیزد، باید نسبت به پیامدهای تیره‌ و شوم آن احساس خطر کرد. در حالی که دایره‌ی محصورشدگان از منتقدان هم فراتر رفته و هر کسی که مهر آگاهی بر پیشانی دارد را به اسارت گرفته‌اند، تحیلیل این دو متن نشان می‌دهد که ذره‌ای از عقل و دوراندیشی و خیرخواهی در میدان دیده نمی‌شود و همه میدان به احمدی‌نژاد و گروهش سپرده شده است.

اگر آزاد نمی‌کنید، حداقل خودتان آزاده باشید
مارس 15, 2011

البته این عنوان در متن نیست. اما نامه خانواده‌های شهدای جنگ به دادستان هم از آن نامه‌هایی است که بی‌پاسخ باقی خواهد ماند. این که می‌گویند مجرمین خطرناک آزادند راست می‌گوید. همین امروز از کوچه‌ای رد می‌شدم، معتادی نشسته بود در حال مصرف علنی. با خود فکر کردم اگر یک آدم سالم بود و دستبند سبز داشت فوری شناسایی می‌شد. تهران پر از معتاد و آشغال‌خور شده و کسی با آنها کاری ندارد. تازه این ظاهر شهر است.

متن نامه خانواده شهیدان همت و باکری:

دادستان محترم انقلاب
باسلام؛ احتراماً به استحضار می رساند، در شرایطی که مجرمین خطرناک و سابقه دار و قاچاقچیان مواد مخدر ـ که سلامت جامعه و جوانان این مرز و بوم را به خطر می اندازند ـ از مرخصی نوروزی برای دیدار با خانواده هایشان بهره مند می شوند، شایسته نیست که زندانیان سیاسی که بعضی از آنها از رزمندگان دفاع مقدس و جانبازان جنگ تحمیلی بوده اند از این حق مسلم یک زندانی محروم باشند.
لذا از آن مقام قضایی تقاضا دارد نسبت به اعطای مرخصی به زندانیان سیاسی تجدید نظر شود, جمعی از خانواده شهدا حاضرند این عزیزان را ضمانت نمایند.
همسر شهید ابراهیم همت – همسر شهید حمید باکری

نامه دکتر امین‌زاده از زندان به ضرغامی
مارس 10, 2011

بسمه تعالی

جناب آقای ضرغامی

ریاست محترم سازمان صدا و سیما

با سلام، پنج شنبه شب مورخ ۲۸/۱۱/۸۹، در برنامه “دیروز، امروز، فردا” شبکه ۳ سیما، فرمانده نیروی انتظامی مطالبی در مورد فعالیت ستاد اصلاح طلبان حامی میرحسین موسوی(ستاد قیطریه) در انتخابات ریاست جمهوری سال ۱۳۸۸ مطرح کردند که عاری از حقیقت بوده و احتمالاً ساخته و پرداخته عواملی بوده که انتخابات ریاست جمهوری را به یک بحران برای کشور تبدیل کردند.

در بهمن ماه سال گذشته اکاذیب مشابهی توسط آقای حسینیان از مجلس شورای اسلامی در یک برنامه تلویزیونی مشابه مطرح شد. اینجانب در زندان تکذیبیه ای خطاب به شما نوشتم و درخواست کردم توضیحاتم در آن برنامه پخش شود و یا امکان مناظره اینجانب با ایشان فراهم شود. تلاش کردم نامه را از زندان ارسال کنم اما ممکن نشد. ادعای بازجویان در مورد تلاش مسئولین برای ترمیم فضای امنیتی در کشور نیز این امید را به وجود آورد که به زودی به همه تخلفات، پرونده سازی ها، دروغ پردازی ها و تهمت زدن ها، در فضایی سالم و منصفانه رسیدگی خواهد شد. حال تکرار دوباره این دروغ ها آن هم از زبان عالی ترین مقام انتظامی کشور، ضرورت این اقدام را دو چندان کرده است. در این برنامه، مشابه برنامه سال گذشته ادعا شد که: در ستاد قیطریه فعالیت غیرقانونی اینترنتی بوده، شبکه بی بی سی در ستاد فعال بوده و مأموران امنیتی برای متوقف کردن این فعالیت های خلاف قانون به ستاد مراجعه کرده اند.

اینجانب به عنوان مسئول ستاد قیطریه به صراحت اعلام می کنم که تمامی این ادعاها کذب محض است. در حقیقت تمام فعالیت های ستاد قیطریه در ایام تبلیغات انتخاباتی و تا لحظه تعطیلی، قانونی و بدون هر گونه تخلف بوده است. رسانه های فارسی زبان خارجی از جمله بی بی سی، نه تنها در ستاد دفتر و نماینده نداشته اند بلکه اعضای ستاد حتی یک مصاحبه هم با این رسانه های فارسی زبان نداشته اند.

حمله کنندگان به ستاد در ساعات رأی گیری با لباس شخصی، با ظاهری شبیه اوباش، مسلح به سلاح گرم، باتوم، پنجه بکس، اسپری اشک آور و فاقد هر گونه حکم قضائی و حتی مدرک شناسائی بودند و در حمله به ستاد با باتوم و پنجه بکس و گاز اشک آور به جان مردم افتادند. مسئولان ستاد که حمله آنان را اقدامی برای اخلال در برگزاری انتخابات تلقی کردند، فوراً از پلیس تهران استمداد طلبیده و با امید رسیدگی به تخلفاتشان، آنان را تحویل پلیس دادند.

برای روشن شدن بیشتر مسئله به تشریح این ماجرا و مسائل مرتبط با آن می پردازم:

1. تنها فعالیت ستاد قیطریه در روز ۲۲ خرداد، دعوت از مردم برای شرکت در انتخابات از طریق سایت اینترنتی ستاد(موج سوم) با رعایت همه موازین قانونی بود. مسئولان سایت با ضبط مصاحبه با هنرمندان و شخصیت های مورد توجه و احترام مردم و پخش آن از اینترنت، مردم را برای شرکت هر چه بیشتر در انتخابات تشویق می کردند. درست مشابه برنامه هایی که در همان زمان از شبکه های صدا و سیما برای تشویق مردم به شرکت در انتخابات پخش می شد.

2.سایت اینترنتی ستاد (موج سوم) قانونی و دارای مجوز بوده و پخش تصاویر ویدئویی از آن سایت نیز در چارچوب مقررات بوده است. طبعاً جناب عالی مطلع هستید که در پی شکایت مدیرکل حقوقی آن سازمان از پخش تصاویر ویدئویی از این سایت، موضوع دو بار در دادگاه ذیصلاح مورد رسیدگی قرار گرفته و هر دو بار مرجع قضائی (که ظاهراً تحت فشار و کنترل مأموران امنیتی و اطلاعاتی نبوده) شکایت را رد و حکم برائت برای صاحب امتیاز سایت اینترنتی صادر کرده است.

3. ظاهر و رفتار مهاجمان چیزی جز آشوب گر بودن آنها را نشان نمی داد. فوراً از پلیس ۱۱۰ کمک خواسته شد. افسر پلیس ۱۱۰ نتوانست افراد را شناسایی کند و از فرماندهی پلیس تهران کمک خواست. معاون پلیس امنیت در ساعت ۵ بعد از ظهر در محل حاضر شد و پس از مشاهده مهاجمان و شنیدن اظهارات حاضران، با مهاجمان گفتگو کرد و نهایتاً اعلام کرد که متأسفانه مهاجمان مأمورانی هستند که بدون حکم قضائی و دستور مقام مافوق دست به این اقدام زده اند و با آنان برخورد انضباطی جدی صورت خواهد گرفت. با درخواست وی در ساعت ۲۰ مسئول پلیس امنیت در محل حاضر شد و از مسئولان ستاد درخواست کرد که از تخلف مهاجمان چشم پوشی کنند و برای آرام کردن اوضاع و متفرق کردن مردم مقابل ستاد به پلیس کمک کنند. مسئولان ستاد با اعتقاد به ضرورت جلوگیری از هر اخلال در روز انتخابات، در مقابل تعهد اخلاقی مسئول پلیس امنیت برای برخورد با مهاجمان، با خروج آنها تحت کنترل پلیس تهران موافقت کرده و از مردمی که با نگرانی در مقابل ستاد تجمع کرده بودند خواستند که با پلیس همکاری کرده متفرق شوند.

4. ساعتی بعد، پلیس امنیت درخواست کرد که جهت رفع حساسیت، محل پخش برنامه اینترنتی پلمپ شود. استدلال پلیس، تردید نسبت به قانونی بودن فعالیت سایت اینترنتی بود و مطلقاً هیچ ادعایی در مورد فعالیت بی بی سی در ستاد مطرح نشد. در پاسخ، درخواست حکم قضائی شد. همزمان طی تماس یکی از وکلای حاضر در ستاد با دادستان تهران، مشخص شد که تا آن زمان هیچ گونه حکم قضائی برای مراجعه مأموری به ستاد قیطریه و یا پلمپ محلی در ستاد صادر نشده است. نهایتاً در ساعت ۲۳ (۷ ساعت پس از حمله مهاجمان و ظاهراً برای کاهش عواقب حمله آشوب گران) حکم قضائی صادر و با فاکس به ستاد ارسال شد و بر اساس آن محل پخش برنامه اینترنتی ستاد پلمپ شد.

۵. بیست و پنج روز پس از دستگیری اینجانب، یعنی هفته سوم تیرماه ۸۸، برای اولین بار بازجویان مطرح کردند که پلیس مدعی فعالیت شبکه بی بی سی در ستاد قیطریه است و این موضوع منشاء بازجویی های مفصلی شد. اینجانب ضمن رد ادعا توضیح دادم که تا چه حد این ادعا واهی است زیرا اعضای ستاد حتی از مصاحبه با شبکه فارسی زبان بی. بی. سی نیز خودداری می کردند. همچنین تأکید کردم که به احتمال زیاد عاملان حمله بحران ساز و مسئله آفرین به ستاد، مورد مؤاخذه قرار گرفته و برای فرار از مسئولیت این قصه دروغین را جعل کرده اند. در بازجویی ها ادعای پخش فیلمی از داخل ستاد قیطریه از شبکه بی. بی. سی هم مطرح شد که در پاسخ توضیح دادم که قطعاً این ادعا نیز دروغ است و تنها فیلم داخل ستاد قیطریه توسط افراد ستاد روی سایت ستاد منتشر شده است. اگر فیلمی در خبرها از حمله به ستاد پخش شده حتماً توسط مردم یا خبرنگاران از خیابان جلوی آن گرفته شده است.

در هر حال این حادثه خشونت بار که به ضرب وشتم عده ای جوانان و هنرمندان و مراجعه کنندگان به ستاد قیطریه منجر شد، مایه نگرانی فعالان انتخاباتی حامی آقای میرحسین موسوی شد زیرا:

1.انجام عملیات ایذایی، اخلال گرایانه و ماجراجویانه، در روز برگزاری انتخابات هرگز در سه دهه پس از انقلاب اسلامی سابقه نداشته است. به علاوه این اقدام بی سابقه توسط لباس شخصی هایی انجام شده بود که معلوم شد جزو کادر نیروی انتظامی کشور هستند. این تهاجم خشونت بار مؤید شایعاتی بود که از چند روز قبل درباره برنامه ریزی گروهی از مأموران امنیتی و نظامی برای بر هم زدن انتخابات ریاست جمهوری در صورت بالارفتن احتمال پیروزی مهندس موسوی پخش شده بود.

2. طبعاً طرفداران کاندیدای برنده، در روز برگزاری انتخابات هرگز دست به اقدامی نمی زند که باعث اخلال در انتخابات و سوء ظن نسبت به سلامت آن شود. اقدام اخلال گرانه مأموران مسلح طرفدار یک نامزد مؤید آن بود که اولاً از نظر آنها روند انتخابات به نفع کاندیدای مورد نظر آنها پیش نمی رود و وی بازنده است و نتیجه را واگذار خواهد کرد و ثانیاً احتمال آنکه آنان قصد برهم زدن انتخابات را داشته باشند جدی است.

3.حمله لباس شخصی ها به ستاد حامیان مهنس موسوی در زمان برگزاری انتخابات، اولین خبری بود که در سطح ایران و حتی در سطح جهان به منزله آغاز نا بسامانی و اغتشاش در انتخابات ریاست جمهوری تلقی گردید. بی تردید اگر روزی قرار شود در فضائی سالم، عادلانه و اخلاقی به بحران انتخابات ریاست جمهوری سال ۸۸ و عوامل واقعی پشت پرده ایجاد این بحران رسیدگی شود، پرونده این آشوب گران آغازگر بحران، حتماً اولویت خواهد داشت.

در پایان تأکید می کنم که:

أ‌.این مطالب صرفاً تشریح گوشه ای از اتهامات ساختگی و جعلیاتی است که پرونده های دستگیر شدگان پس از انتخابات ریاست جمهوری سال ۸۸ را تشکیل می دهد. صدها نفر با چنین پرونده هایی، از دادگاه های تحت کنترل نیروهای امنیتی، اطلاعاتی محکومیت های سنگین گرفته اند و در زندان به سر می برند.

ب‌.اتهام فعالیت بی بی سی در ستاد قیطریه آن قدر بی پایه و رسوا بود که حتی در پرونده های مملو از مطالب ساختگی هم یا اصلاً مطرح نشده بود و یا کاملاً در حاشیه قرار گرفته بود و نهایتاً هم هیچ کس به چنین جرمی در دادگاهی محکوم نگردید. آیا فاجعه نیست که بعد از نزدیک دو سال، عالی ترین مقام انتظامی کشور در رسانه ملی پایه تحلیل خود را از بحران انتخابات ریاست جمهوری سال ۱۳۸۸ چنین (بقیه جمله حتی در سایت کلمه هم افتاده بود! – م. ه.}

ت‌.در روز ۲۲ خرداد ۸۸، مقامات نیروی انتظامی که به ستاد قیطریه مراجعه کردند، از انتساب آشوبگران مهاجم به نیروی انتظامی شرمنده بودند و از هرگونه حمایتی از عمل غیرقانونی آنان خودداری می کردند. واقعاً چه اتفاقی افتاده است که فرمانده نیروی انتظامی پس از نزدیک دو سال، رسماً در رسانه ملی مسئولیت عملیات خلاف و بحران ساز عده ای آشوبگر آغاز کننده بحران در انتخابات ریاست جمهوری را بر عهده می گیرد و به توجیه اقدامات غیرقانونی آنان می پردازد.

ث‌.نه تنها اقدامات مطرح شده در برنامه مورخ ۲۸/۱۱/۸۹ شبکه ۳ کذب است، بلکه به طور کلی هیچ نوع فعالیت خلاف قانونی در ستاد اصلاح طلبان حامی میرحسین موسوی(قیطریه) رخ نداده است. اینجانب آماده ام که در این مورد و یا در مورد هر بخش از فعالیت های ستاد قیطریه با مدعیان مطرح کننده اینگونه اکاذیب در برنامه های زنده سیما، گفتگو و مناظره نمایم. (طبعاً انتقال چند ساعته از زندان برای مناظره با هماهنگی مسئولان قضائی عملی است.)

ج‌.صرف نظر از آنکه با این پیشنهاد موافقت شود یا نه و اصولاً چه بر سر زندانیان سیاسی بیاید، در صورتی که واقعاً احتمال دخالت دشمن در ایجاد بحران در انتخابات سال ۸۸ جنبه تبلیغاتی ندارد و باعث نگرانی مسئولان است، توصیه می کنم به صورت جدی و فوری به وضعیت عاملان و هدایت کنندگان حمله به ستاد قیطریه در ساعات برگزاری انتخابات به عنوان آغازگران بحران در انتخابات ریاست جمهوری و روابط پنهان احتمالی آنان رسیدگی شود و اجازه داده نشود آنان با تکرار اکاذیب و فرار به جلو، خود را از مسئولیت و پاسخگویی نسبت به این اقدام توطئه آمیز مصون نگه دارند.

محسن امین زاده

زندان اوین- بند زندانیان سیاسی(350)

ده اسفند 1389

برادران! فرزندان! انسان چقدر باید تجربه کند؟
مارس 3, 2011

چقدر این متن تازه است. مثل این که همین امروز منتشر شده:

متن کامل سخنرانی آیت‌الله سیدمحمودطالقانی بر سر مزار مصدق، ۱۵ اسفند ۱۳۵۷

خواهران، برادران، فرزندان گرامی، امروز روز خاطره‌انگیزی است برای ملت ما، همه در پیرامون تربت شخصیتی مبارز و تاریخی جمع شده‌ایم. نام مرحوم دکتر محمد مصدق همان اندازه که برای هوشیاری، بیداری، نهضت، مقاومت و قدرت ملی خاطره‌انگیز است به همان اندازه برای دشمنان ما، دشمنان داخلی و خارجی، استعمار خارجی و عوامل استعمار داخلی وحشت‌آور و نگران‌آور است.

دکتر مصدق ۱۲ سال پیش در حال تبعید، در میان این قلعه و بیابان چشم از جهان دوخت ولی مزار او و نام او، برای دشمنان ملت وحشت‌انگیز بود. همه راه‌ها را به روی ما و ملت ما، در این گوشه بیابان می‌بستند. چرا؟ مگر دکتر مصدق چه بود؟ دکتر مصدق در پی نهضت‌های پیش از خود و ادامه نهضت‌های پس از وفاتش حلقه‌ای و واسطه‌ای برای ادامه نهضت مردم ایران علیه ظلم و استبداد و استعمار و استثمار بود. این نام و این مزار همیشه مورد توجه مردم ایران و دنیای آزاد و آزادیخواه بوده است و خواهد بود. امروز که ما در اطراف مزار او جمع شده‌ایم، بیش از اجتماع ظاهری ما باید مرکز اجتماع فکری، اندیشه‌ای و انقلابی ملت‌ها باشد.

آنچه من می‌توانم در این مکان و در این شرایط به شما ملت عزیز و شرافتمند ایران بگویم فقط تذکرهایی است، که شاید این تذکرات هرچه بیشتر نافع‌تر باشد. تذکرات شکست‌ها و پیروزی‌ها، تذکرات راه‌های مستقیم و منحرف، تذکرات علل شکست‌ها و پیروزی‌های ملت ایران که مانند موج دریا گاه طوفانی می‌شد و گاه آرام ولی مواج و متحرک بود.

چرا امروز ما عزت پیروزی خود را درک می‌کنیم؟ برای این‌که فرد فرد ما و گروه‌های ما تغییر کرده‌اند از آن وابستگی‌ها،‌ خودخواهی‌ها و خودپرستی‌ها، در برابر استبداد قهار و استعماری که در تمام شئون زندگی و حیات ما، در اقتصاد، فرهنگ، اخلاق و اجتماع ما رسوخ پیدا کرده بود به یک مرتبه هوشیاری، بیداری و قاطعیت رهبری همه را بیدار کرد. این هوشیاری و بیداری وقتی که به اوج کمال خود رسید همه قدرت‌هایی که علیه ما بودند، قدرت‌هایی که با همه قوا به سرکوب ما می‌کوشیدند، قدرت قهار خارجی و داخلی شکست خورد و ما پیروز شدیم.

شخص دکتر مصدق که بود؟ دکتر مصدق مردی بود تحصیل‌کرده ولی در زندگی اشرافی، در طبقه اشراف در دربار و یا پیرامون دربار، تغییر کرد، تحول یافت، مرد ملت شد. مرد اجتماع و نهضت شد. همان طوری که قرآن درباره موسی بیان می‌کند. دکتر مصدق با همکاری مرحوم مدرس این راه را باز کرد و این فکر را نشان داد که نه روس و نه انگلیس، بلکه ملت، این ملت است که باید سرنوشتش را خود به دست گیرد و راهش را بیابد و پیش رود.

شخصیت دکتر مصدق مانند پزشک ماهری، انگشت روی نقطه درد گذاشت و گفت ما باید در دنیای شرق و غرب، بی‌طرف باشیم. تز عدم تعهد را عنوان کرد. تزی که بعدها از سوی «ناصر»، «نهرو» و «سوکارنو» و همه دنبال شد و اکنون رو به توسعه است و گفت بدبختی ما همین انبارهای نفت ما هست. ما نفت نمی‌خواهیم، گرسنه می‌مانیم ولی آزادی و استقلال می‌خواهیم.

نهضت اوج گرفت، چه شد که اوج گرفت می‌رسیم به اشاره آیه قرآن که قبلاً تلاوت شد که وقتی‌که وحدت‌نظر بود، گروه‌های ملی و دینی و مذهبی همه در یک مسیر حرکت کردند، مراجع دینی مانند مرحوم آیت‌الله خوانساری، آیت‌الله کاشانی و فدائیان اسلام، هر کدام با هم شروع کردند به حرکت و حرکت در آوردن. هر یک به جای خود. فدائیان اسلام، جوانان پرشور و مؤمنی که راه را باز و موانع را برطرف می‌کردند مانع اول را برداشتند، انتخابات آزاد شروع شد. مانع بعدی را برداشتند صنعت نفت در مجلس ملی شد. فتوای مراجع و علما برای انتخابات و پشتیبانی دولت ملی در تمام دهات و روستاها و در میان کارگران همه یک شعار، یک هدف و یک حرکت شد.

بعد چه شد؟ از کجا ضربه شروع شد. پیش از ضربه خارجی، ضربه از درون خود خوردیم. اینها فقط برای تذکر و بیان واقعیاتی است که موضع و موقع خود را درک کنیم. این به روحیات و نفسیات انسان باز می‌گردد. همان‌طور که انواع میکروب‌ها، پیرامون انسان موجود است ولی همین که بدن علیل شد و زخم و جراحتی پیش آمد، از همانجا بیماری نفوذ پیدا می‌کند، در روحیات و افکار انسان هم مساله به همین شکل است.

عوامل استعمار و استبداد داخلی و جاسوسان اطراف این قدرت‌ها شروع به تفحص کردند و نقطه ضعف‌ها را یافتند. به فدائیان اسلام گفتند شما بودید که این نهضت را پیش بردید. فدائیان می‌گفتند که ما حکومت تامه اسلامی می‌خواهیم. به آنها می‌گفتند دکتر مصدق بی‌دین است یا به دین توجهی ندارد و خواسته‌های شما را نمی‌خواهد انجام دهد. آنها به دکتر مصدق می‌گفتند فدائیان اسلام جوانانی پرشور و تروریست هستند. باید از آنها بپرهیزید و من که خود در این میان می‌خواستم بین این دو تفاهم ایجاد کنم دیدم نمی‌شود. امروز صحبت می‌کردم اما فردا می‌دیدم که دوباره چهره‌ها عوض شده، باز خصومت و توطئه.

مرحوم دکتر مصدق می‌گفت: من نه مرد مدعی حکومت اسلامی هستم نه می‌خواهم همیشه حاکم و نخست‌وزیر شما باشم. مجال دهید و بگذارید تا قضیه نفت را حل کنم. فدائیان اسلام می‌گفتند: ما سهم بزرگی داریم و باید خواسته‌های ما را انجام دهی و بدین‌ترتیب این جناح را جدا کردند. نتوانستیم آن ترکیب، وحدت و نیروی انقلابی مسلحانه را دوباره التیام دهیم. آنها به سویی رفتند.

دوباره آمدند سراغ مرحوم آیت‌الله کاشانی، باز از راه نفسیات که این نهضت از آن توست. دکتر مصدق چه کاره است؟ تمام دنیا به دست توست و جاسوسانی را که ما از نزدیک می‌شناختیم دور آن پیرمرد را گرفتند و او را از مصدق جدا کردند. یادم هست روزی که در بین مردم گفت‌وگو بود که مرحوم آیت‌الله کاشانی از زاهدی حمایت می‌کند و توطئه‌ای در کار است. به تنهایی به منزل ایشان، واقع در پل چوبی رفتم. تنها بود، در اتاقی به انتظارش نشستم. وقتی که آمد ظرف خربزه‌ای در دست داشت، به عنوان تعارف جلو من گرفت، تا خربزه بریدم گفت: حضرت آیت‌الله دارند زیر پایت پوست خربزه می‌گذارند. مواظب باش! گفت: نه این طور نیست، حواسم جمع است. گفتم من شما را مرد پاک و مبارزی می‌دانم. مبارزات شما در عراق علیه انگلستان، فراموش‌ناشدنی است. شما این مزایا و این سوابق را دارید درست متوجه و هوشیار باشید که تفرقه ایجاد نشود، گفت که خاطرتان جمع باشد!

همان‌گونه شیاطین که مظهر شیاطین درونی هستند، جاسوسان و کارکشته‌ها دور افراد و گروه‌هایی کردند که بابا تو این چنین هستی، نهضت مال توست، سهم بزرگ از آن توست این بیچاره را خام می‌کنند و آن دیگری را هم همینطور و آنها را مقابل همدیگر قرار می‌دهند.

اینها همه تذکار است، آن چند نفری هم که اطراف مرحوم دکتر بودند، به آنها هم گفتند دکتر پیرمرد است و عقلش کم شده، تو جوانی و تو باید جای او را بگیری و همان‌طور که مصدقی را که فرمانش را مردم اجابت می‌کردند، با یک ضربه ۲۸ مرداد، از سوی عده‌ای لات و بدکاره، با چند دینار پول، به خانه‌نشینی افتاد، محاکمه‌اش کردند، به زندانش افکندند ولی به آن هم اکتفا نکردند و پس از انقضای زندان در همین قلعه‌ سال‌‌ها زندانی بود که یادم می‌آید وقتی که ما در زندان بودیم و احوال ایشان را می‌پرسیدیم می‌گفتند دکتر تنهاست و خانواده‌اش هم همیشه فرصت ندارند که اطراف او باشند. دکتر می‌گوید کاری بکنید که من هم بیایم پیش شما و با شماها باشم ولی تز و هدف خود را حفظ کرد.

برادران! فرزندان! انسان چقدر باید تجربه کند. به جای از خودبینی‌ها و گروه‌بینی‌ها، خدابین باشیم. خود را در این راه فراموش کنیم و آینده‌مان را بنگریم که دشمنان تا چه حد در کمین ما هستند؟ نهضت دکتر مصدق دنیای خاورمیانه را تکان داد. به دنبال آن در مصر انقلاب شد و بعد در الجزایر ولی ما محکوم و متلاشی شدیم. باز غارتگران بین‌المللی بعد از ۲۸ مرداد آمدند، کشتند، بردند، خوردند. جوانان ما را پی‌درپی در مقابل مسلسل و گلوله‌ها قرار دادند، عده‌ای دزد و اوباش و ناچیز و پست را بر همه حیات و زندگی ما مسلط کردند. ولی ملت ما اگر به ظاهر زبانش بسته بود و با هزار زبان گویا بود و حرفش را می‌زد گروه‌های پنهان و آشکار مبارزه را ادامه دادند. پس از شکست دولت دکتر مصدق و پیشامد ۲۸ مرداد نهضت مقاومت ملی تشکیل شد، برای آن که این چراغ خاموش نشود و قلوب مردم هنوز باقی باشد. عده‌ای از فرزانگان و شخصیت‌های ملی و دینی از قبیل آیت‌الله خوانساری – که جایشان اینجا خالی است- آقای مهندس بازرگان و دیگر رفقا و دوستان این چراغ را روشن نگاه داشتند و آگاهی مردم را بیشتر کردند و مانند دریا گاه طوفانی یا آرام، ولی در درون پر از طوفان.

این نهضت ادامه یافت. از کجا شروع شد؟ از شخصیت‌های سیاسی هوشیار و بیدار، شخصیت‌هایی که آگاه به سیاست‌ها و شیطنت‌ها بودند و با پشتیبانی شخصیت‌های اسلامی و مذهبی آیا می‌شود این را نادیده گرفت؟ از نهضت تنباکو و سید جمال‌الدین تاکنون کیست که نادیده بگیرد؟ فرزندان من! ملت ایران این چنین هستند. من نمی‌خواهم مبارزه گروه‌ها را نادیده بگیرم، اینها همه فرزندان ما هستند، ‌من دلم برای همه می‌تپد. در زندان از هر گروهی خبر تیرباران را می‌شنیدم مثل آن بود که به قلب من تیر می‌زدند ولی آیا می‌شود شرایط کشور، اخلاق مردم، ایمانشان را نادیده گرفت.

این کشاورزانی که امروز اینجا جمع شده‌اند، این کارگران و این کارمندان، اینها شعارشان چیست؟ این شور و شعور از کجا جوشیده است، از آن ایمان و اسلام مردم این کشور. عرب فقط ناقل اسلام بود ولی این همه فلاسفه، علمای فقه و ادب و عرفان، همه چیز را از علوم غرب گرفتند و با تعالیم قرآن، آن را شکوفا کردند و بدینجا رساندند. اینجا ایران است، همه دنیا این اهمیت و موقعیت و شخصیت مردم ایران را می‌شناسند، هرجا فلسفه، علم، عرفان، و آگاهی‌ای است، همه دنیا معترفند که پایه اصلی‌اش از ایران بوده است.

اکنون ما ملت ایران قیام کرده‌ایم. بعد از ۱۵ خرداد، شخصیتی علمی، دینی و مرجعی قاطع فریادش علیه رژیم بلند شد. همان وقتی که اکثریت مردم ما و رهبران ما، جرأت نمی‌کردند انگشت روی درد بگذارند که رژیم سلطنت، دربار و شاهنشاهی بود این مرد بلند شد و گفت این مرد قانون را نمی‌شناسد تا چه رسد به این‌که قانون اساسی را بشناسد و درد همه مردم همین‌ بود. قانون مشروطیت آلت دست رژیم استبداد و سلطنت است. به قول دوست ما مهندس بازرگان «اعلی» حضرتی با مشروطیت و قانون سازگار نیست. او خود را «اعلی» می‌داند، یعنی مرتبه خدایی و فوق خدایی.

مردم حرکت کردند، جان دادند، ۱۵ خرداد پیش آمد ولی ملت ایران چون به موضع درد و بدبختی‌‌ها انگشت گذاشته بود دیگر ساکت ننشست. خفقان و کشتار زیاد شد. گروه‌های مسلح به میدان آمدند. امروز ما یک مرحله بزرگ تاریخی را پشت سرگذاشته‌ایم، مرحله‌ها در پیش داریم. دستگاه استبدادی و سلطنت‌ منهدم شد ولی باید تجربه‌های سابق خودمان را در نظر بگیریم.

در زمان دکتر مصدق چه شد؟ یک قسمتی را گفتم خصلت‌‌ها، نفسیات و روحیات و قسمتی دیگر را هم متأسفانه گروه‌ها، گروه‌های راست و چپ. هر دوی اینها در مقابل نهضت ایستادگی کردند. «چپ‌نما» یا چپ و راست‌ها یا راست‌نماها، همان وقتی که ملت ایران یکپارچه فریاد می‌زد ما باید به سرنوشت خود دست یابیم. نفت باید به روی استعمار بسته شود که این پایگاه اقتصادی، پایگاه استعمار و ظلم و کوبیدن ملت ماست. دیدید که چه شعارها پیش آمد؟ نه روسیه و نه دیگران از ما حمایت نکردند. ما حمایت آنها را نمی‌خواهیم همه با ما دشمنی کردند، همه تحریم کردند، توده‌ای‌های نفتی درست شدند – من به توده‌‌‌های اصیل جسارت نمی‌کنم- با عده‌ای جوانان ناپخته آلت دستشان و شعار پشت سر شعار، چه شعارهایی مصدق را متهم کردند که طرفدار آمریکا و امپریالیسم است. او را متهم کردند که اهل سازش است. آیا این اتهامات به مصدق، به این شخصیتی که در تاریخ امتحان خود را داده و ۵۰-۶۰ سال در مبارزه بوده است، می‌چسبید؟ فراخور مصدق و نهضت ملی بود؟

نفت به روی استعمار بسته شد، اما همان کارگران و کارمندانی که در دوره تسلط انگلیسی‌ها سربه‌زیر بودند، تحریک شدند. پول نداشتیم اما حقوق‌شان داده می‌شد ولی هر روز بهانه‌ای داشتند که ما مسکن، تأمین بهداشت و چه و چه می‌خواهیم. آقا بگذارید قدری نفس بکشیم؟ در مقابل غول استعمار بگذارید ما حواسمان جمع باشد، این ملت از آن شماست. نفت مال شماست، ولی مگر می‌گذاشتند.

در همین راه بر زدند بین مخالفت راست و چپ، چه‌ها کردند، داستان ۲۸ مرداد پیش آمد، خوب شد؟! خوب نتیجه‌ای گرفتیم؟! بهره‌ بردیم؟! نباید این تاریخ برای ما تجربه باشد؟! من وقتی به مسجد آمدم آن قدر نامه به عنوان چپی‌ها و توده‌‌ای‌ها – البته به عنوان‌ آنها- با شعارهای آنها،‌ ترا می‌کشیم، همه آخوندها را می‌کشیم، به دارتان می‌زنیم بین ۲۵ مرداد تا ۲۸ مرداد. اگر در راه ما مقاومت کنید چه و چه می‌کنیم و برای مراجع دیگر می‌فرستادند. من این را می‌دانستم، ما می‌دانستیم این دروغ و دسیسه است و کمونیسم می‌خواهد مسلط شود و دین را می‌خواهد از بین ببرد. عده‌ای داد «وااسلاما» شان بلند شد و عده دیگر با شعارهای این طرفی‌شان. این میان چه شد؟ چند سال ذلت؟ نباید ما متنبه شویم؟

همه فرزندان ما، برادران عزیزان ما، با حسن نیتی که شاید اکثریت به من دارند، به عنوان یک پند، تذکاری پدر رنجوری که اواخر زندگی‌اش را می‌گذراند و جز خیر و صلاح چیزی برای ملتش نمی‌خواهد امیدوارم کسی دلخور نشود، ما صلاح همه را می‌‌خواهیم. من هیچ کینه، بغض و یا محبت و کشش خاصی نسبت به گروهی ندارم.

این ملت رنجدیده، ملتی که در خیابان و بازار و بالای بام‌های ده و شهر این همه قربانی داده و این همه رنج کشیده است باید مواظب باشیم باز هم دچار برزدن عوامل استعمار و استبداد و اسرائیل و جاسوسان آنها نشویم. در غیر این صورت همه ما کوبیده می‌شویم. من اعلام خطری پیش‌بینی می‌کنم همه ما در شرایط ۲۸ مرداد و حتی بدتر از آن هستیم. دندان‌های آنها تیزتر و عقده‌هاشان بیشتر شده است. سراپا علیه ما خشمند، با همه دسیسه‌ها و وسائل نظامی و غیرنظامی در کمین ما نشسته است، هوشیار باشیم این تفرقه‌افکنی‌ها، موضع‌گیری‌ها و شعارهای بیجا را کنار بگذاریم و همان‌طور که در انهدام این قدرت کوشیدید در سازندگی بکوشید.

به اندازه کوه‌ها ما بار مشکلات اقتصادی، اجتماعی و سیاسی در پیش داریم. این دولتی که فعلاً این مسئولیت خطیر را برعهده گرفته است بارها گفته‌ام نه دولت ایده‌آل شما چپ‌‌گراها، راست‌گراها و … نمی‌دانم هرچه که اسمش را می‌گذارید، ایده‌آل من هم نیست. و این را باید اعتراف کنیم که اینها مخلصند، هوی پرست نیستند. مشکلات دارند، گاهی در جلساتی که شرکت می‌کنم، گوشه‌ای از مشکلات را که نشان می‌دهند من وحشت می‌کنم. بکوشیم انتقاد بکنیم، هر چقدر که دلمان می‌خواهد، در انتصابات و در کارها انتقاد کنیم ولی باید همکاری کنیم، برادرانه و با محبت بکوشیم که این مشکلات را از پیش پا برداریم.

وضع ارتش ما متلاشی شده است. این قدر شعار تلاشی ارتش را ندهید. خدا می‌داند این شعار مصلحت نیست، ‌ارتش باید باشد، ارتش ملی و تصفیه شده، میلیون‌ها خرج این ارتش و تجهیزات و وسائل جنگی‌اش شده است، اینها را باید در دریا بریزیم؟ باید متخصصین و کارکشتگانی باشند و بشناسند، نظام ارتش بد بوده است و نه ارتشی. مگر ما فراموش کرده‌ایم که نظام هواپیمایی چه کرده و چه خون‌هایی داده و چه حماسه‌هایی آفریده‌اند؟ سربازان و افسرانی که شب‌ها به منزل من می‌آمدند با گریه‌ها و ناله‌هایشان اینها برادران ما هستند. اینها که همه بد نبودند. دامن هر کس در یک محیط فاسد به گناه آلوده می‌شود. هیچکدام نمی‌توانیم خود را تبرئه کنیم.

برادران! خواهران! کارگران! کارمندها! باور کنید این مملکت مال شماست. هنوز نمی‌خواهید باور کنید، چون سال‌ها نمی‌خواستند باور کنید، این کارخانه مال شماست، این منابع طبیعی مال شماست، حق شماست و مال دیگری نیست ولی مهلت دهید که اینها به راه بیفتد، این منابع جاری شود، این کارخانه‌ها به کار بیفتد و زراعت ما سر و صورت پیدا کند. این نظام و ارتش مال شماست. دیگر در مقابل شما نخواهد بود، تسویه خواهد شد، امروز هم که دیدید بعضی‌هاشان را تسویه کردند با شدت هم تسویه خواهد شد. هیچ مجالی به کسانی که خیانت و ظلم کردند نخواهیم داد ولی همه که دزد نبودند. ارتشی قوی از سوی کیفیت و فشرده از سوی کمیت خواهیم داشت، در شهر و روستا گارد ملی خواهیم داشت.

چند روز پیش در ملاقاتی با آیت‌الله خمینی، ایشان این پیروزی را معجزه می‌دانستند بیایید این اعجاز را قدر بدانیم و آینده‌نگر باشیم. با هم مخالفیم، صحبت و یکدیگر را قانع می‌کنیم ولی در اصل سرنوشت باید وحدت‌نظر داشته باشیم. از خودخواهی برون بیایید. امیدوارم لطف خدا و همت والای شما ملت عزیز همیشه شامل حال ما باشد. ما می‌میریم ولی تاریخ و مسئولیت‌ ما نسبت به نسل آینده باقی می‌ماند.

حالا رسیده‌ایم به یک سرفصل تاریخی. دولتی داریم، نمی‌توانیم به این دولت سابقه سوءنظر بدهیم. باید ضعیف‌ها را از بین ببریم، منفی را از میان برداریم، مثبت‌ها را تقویت کنیم، شماها به جای فرزند من هستید، شما اشتباه بکنید من تذکر می‌دهم، من اشتباه کنم شما مرا از اشتباه درمی‌آورید. یکی از خصایص بزرگ استبداد همان تفرقه‌افکنی است. تضاد ایجاد کردن، فارس،‌ عرب، ترک، سنی و شیعه ساختن کار استبداد است تا مردم به نظر وحشت و بدبینی‌ به هم نگاه کنند. ما همه جزو یک خانواده هستیم. باید با هم بسازیم و اختلاف‌مان در حد اختلافات یک خانواده باشد، بدانید که همه با هم برادریم. بدانید که باید با هم زندگی کنید.

منبع: سایت تاریخ ایرانی (به نقل از روزنامه آیندگان، ۱۵ اسفند ۱۳۵۷)

نامه به علی مطهری
فوریه 28, 2011

خدمت جناب آقای علی مطهری
با عرض سلام و احترام

ما، گروهی از هم‌وطنان شما هستیم که خود را فعال و هوادار «جنبش سبز مردم ایران» می‌دانیم. جنبشی که اعضایش از زمان برگزاری دهمین انتخابات ریاست جمهوری تاکنون متحمل رنج و درد فراوان شده‌اند. ما برخی از همراهان خود را در خاک و خون دیده‌ایم و گروه بیشتری را امروز در بند و اسارت داریم. ما مورد ظلم قرار گرفتیم اما همچنان دادگاهی برای تظلم‌خواهی نمی‌یابیم.

آقای مطهری
در ریشه‌یابی علل و عوامل اتفاقات ناگوار 20 ماه گذشته میان ما و شما اختلافاتی وجود دارد. اختلافاتی که شاید بتوان در فضایی آرام به حل و فصل آنان دل بست و شاید هم هیچ گاه به توافقی قطعی بر سر آنان دست نیابیم، اما در این میان ما تشابهاتی هم می‌بینیم که می‌توانند محوریتی برای یک حرکت مشترک شوند.

ما به مانند شما از تداوم وضعیت نابسامان کنونی که بن‌بستی ناگوار را بر سر راه کشور قرار داده است به ستوه آمده‌ایم. ما خواستار بازگشت آرامش و آسایش به کشور و رفع فضای کینه و نفرت و خشم هستیم.

ما به مانند شما از تداوم خشونت‌های خیابانی، کشته شدن هم‌وطنانمان و بازداشت‌های گسترده ناخرسند هستیم و توقف این وقایع تاسف بار را برای مصالح خود و کشور در اولویت می‌دانیم.

ما به مانند شما از قانون‌گریزی و تصمیمات شخصی و جناحی و گروهی آسیب دیده‌ایم و بزرگترین قربانی چنین روندی را مصالح کلی کشور و ملت می‌دانیم.

ما به مانند شما راه حل عبور از بحران را نه در فضایی ملتهب و سرشار از دروغ و تهمت، که در سایه آرامش و گفت و گو جست و جو می‌کنیم.

و در نهایت ما نیز چون شما پافشاری بر لجاجت و تمامیت‌خواهی را ریشه تمامی این مصیبت‌ها می‌دانیم و امیدواریم همه شهروندان کشور، به ویژه مسوولین حکومتی با سعه صدر بیشتری به سخنان و مطالبات طرف مقابل گوش فرا دهند.

جناب مطهری
ما امیدواریم همین میزان از اشتراکات برای آغاز حرکتی مشترک در راستای نیل به توافقی مطلوب (هرچند حداقلی) کفایت کند. پس صادقانه و صمیمانه دست یاری به سوی شما دراز می‌کنیم چرا که شما را فردی صادق، هرچند در مخالفت با خود می‌شناسیم.

آقای مطهری
«جنبش سبز ایران» امروز جنبشی متکثر با خواسته‌های گوناگون است. هر کسی از ظن خود یار آن شده و به اعتراف شاخص‌ترین چهره‌هایش هنوز کسی نتوانسته است کلیتی را به تمامی اقشار حاضر در آن منتسب کند. با این حال ما گروهی از دل همین جنبش هستیم که امیدواریم تا با محوریت قانون، انصاف و مصالح ملی شاهد برقراری گفت و گو با نمایندگان منصف و صادق حاکمیت باشیم. در این راه خواسته‌های ما به صورت شفاف مطرح شده و هرکس که مدعی دلسوزی برای کشور و مردم است باید برای برآورده‌سازی آن‌ها تلاش کند:

ما خواستار رفع حصر خانگی رهبرانمان هستیم. آنانی که در هیچ محکمه‌ای محاکمه نشده‌اند و بر خلاف قانون و بدون هیچ اتهام اعلام شده و جرمی اثبات شده در حصر گرفتار آمده‌اند و از ابتدایی‌ترین حقوق شهروندی خود محروم مانده‌اند.

ما خواهان تضمین حق شهروندان بر تجمعات و راهپیمایی هستیم که صراحتا در بند 27 قانون اساسی ذکر شده است.

ما خواستار آزادی همراهان در بندمان هستیم که گروه گروه و بی‌هیچ گونه اتهام مشخصی بازداشت می‌شوند و بدون محاکمه در دادگاهی رسمی در بند و زنجیر به سر می‌برند.

ما خواستار آزادی مطبوعات و رفع هرگونه سانسور هستیم. حقی بدیهی و اولیه که در بند به بند قانون اساسی کشور به ویژه مواد 3، 24 و 175 مورد تاکید قرار گرفته است.

ما خواستار خاتمه دادن به شرایط امنیتی حاکم بر کشور هستیم که آن را بزرگترین خطر برای مصالح ملی و مایه وهن و بی‌آبرویی کشور می‌دانیم.

و در نهایت ما خواستار برگزاری انتخابات آزاد، غیرگزینشی و سالم هستیم که تنها مستبدین و دیکتاتورها می‌توانند با آن مخالفت کنند.

جناب مطهری
بپذیرید که در این فضا، هر بارقه‌ای از هم‌گرایی، هرچند به مصداق کورسویی لرزان، باید به فال نیک گرفته شود و مورد حمایت قرار گیرد تا بتوانیم به توافق‌های بزرگ‌تر چشم امید ببندیم. ما تنها می‌خواهیم به شما اطمینان دهیم که اگر در راستای تلطیف فضا و بازگشت امور کشور به روند عادی خود گامی بردارید صمیمانه از اقدامات شما حمایت خواهیم کرد. با این حال ما گمان می‌کنیم تا زمانی که ارتباط فعالان جنبش با چهره‌هایی که به صورت نمادین رهبران جنبش خوانده می‌شوند برقرار نگردد، حداقل‌های این توافق هم قابل دسترسی نیست.

پس اجازه بدهید از شما بخواهیم تا به نمایندگی از این جمع اعلام کنید آزادی رهبران جنبش ما، آقایان میرحسین موسوی و مهدی کروبی از حصر خانگی از جانب فعالان جنبش سبز به مصداق گامی مثبت در راستای اعتمادسازی از سوی حاکمیت قلمداد خواهد شد. شما بهتر از هر کس دیگری می‌دانید که این چهره‌ها بارها و بارها بر اجرای بدون تنازل قانون اساسی تاکید کرده‌اند، پس می‌توان امیدوار بود که همین فصل الخطاب مورد توافق طرفین، دستمایه گفت و گوهای آینده قرار گیرد.

آقای مطهری
ما می‌خواهیم که به رسمیت شناخته شویم। از ما یاد کنید اما نه به عنوان فتنه‌گران که ما تنها معترضیم। ما سوگواران جنبشی وابسته و مدفون شده نیستیم. ما آزادی خواهان مستقلی هستیم که جنبش پویای ما با گذشت 20 ماه سرکوب و فشار همچنان رو به رشد و بلوغ است. ما را فریب‌خورده ندانید که ما پرسش‌گریم. ما را اقلیت ناچیز نشمرید که ما بی‌شماریم حتی اگر در نگاه شما اکثریت نباشیم و در نهایت اینکه از آزادی رهبران و دیگر همراهان دربند ما حمایت کنید، ما نیز از حکمیت شما استقبال خواهیم کرد.

با سپاس از توجه شما و به امید بازگشت به آرامشی که مصالح کشور و ملت را در بر بگیرد
گروهی از وبلاگ نویسان سبز

پس‌نوشتِ فراهنگ:
«ما می‌خواهیم به رسمیت شناخته شویم» سهم‌خواهی نیست. اشتباه نکنید. فقط می‌خواهیم بگوییم اعتراض داریم و نباید کسی را به خاطر اعتراض به روند احمقانه‌ی اداره‌ی امور از همه‌ی حقوق زیستی و خدادادی‌اش محروم کرد – مجتبا هروی.